رویا نیمه شب بهار

به گذشته که نگاه می کنم پر است از فرصت های سوخته و حسرتهای مانده. خاطراتی که یادآوریشان سوهان اعصاب است و فراموشیشان محال. دوستانی که که یکباره ناپدید شدند و دوستانی که دیر پیدا شدند. و پر است از حسرت خداحافظی.

گاهی آنقدر این گذشته ها را دور می بینم که انگاری قرنهاست دارم زندگی می کنم. باورم نمی شود که بعضی از این اتفاقات همین 8 سال و 5 سال یک سال پیش بوده است. گاهی یاد بعضی از آدم ها انقدر برایم محو است که شک می کنم نکنه ما اصلن دوست نبودیم و همه چیز برایم خواب و رویا بوده. از اون خواب ها که فقط می دانی خوابش را دیدی و هرچه به مغزت فشار می آوری نمی دانی چه دیدی. مغزم پر است از اینها، واقعن نمی دانم کدامشان حقیقی است و کدامشان توهم.

دفتر خاطرات برای چیست؟ برای ثبت همین دقایق و حرفها و نگاه هایی است که باید فراموش شود. بایییییید فراموش شود! بماند برای چه؟ برای که؟ گرچه می دانم خواندن خاطرات مردم لذت بخش است. شاید نوشته می شود که روزی ، کسی آنرا بخواند و لذت ببرد. شاید هم نوشته می شود که روزی سوزانده شود.

دیشب خوابش را دیدم. خوابِ که را نمی دانم. چه بود نمی دانم. ولی از صبح مدام بر بر مغزم می آید که خوابِ همو بود و از آنور هم انکاری که نه نبود. حالا من مانده ام و یک توهمی که نمی دانم رویا بوده یا نه.

/ 5 نظر / 7 بازدید
اهورا

سلام امیدوارم حالت خوب باشه و شاد و سالم باشی نا امیدنشو ارزو هات و دنبال کن و همه رو دوست داشته باش دوستت[گل]

صدیق

این نوشته به شدت روی من اثر گذاشت. بخشی از حسی را که مدت هاست در وجودم حس میکنم رو به شکل خوبی بیان کردی.

پیام

فرصت‌های سوخته و حسرت‌های مانده... دوستانی که... حسرت خداحافظی... کسانی که دوست داشتیم٬ می‌توانستیم خیلی دوست داشته باشیم ولی فقط وقتی فهمیدیم که دیگر نبودند... وقتی از بندهای درونیمان جستیم و به آن‌ها گفتیم دوستشان داریم که دیگر نبودند... هر کس جایی از دنیا...

فنود

به دلایلی که مجال گفتنش نیست تصمیم گرفتم یه سری کامنت ها رو پاک کنم. از نویسنده معذرت می خوام.

احسان

دوستانی که دیر پیدا شدن! نظر لطفت ه فنود جان.