شیش و بش

این روزا خیلی کلافه ام. چون دیگه زمان تصمیم گیری نزدیکه . هر چه زود تر باید حداقل برای خودم روشن کنم که چیکار می خوام بکنم. این حس برزخی که نزدیک به یکساله روم مثل بختک افتاده مثله اینکه خیال نداره ازم جداشه. پارسال هر چه بود بین رفتن و نرفتن بود. اینکه :« تو که هنوز نرفتی که!» ، « پس چی شد، کی می ری؟»، « من که شنیدم تو رفتی!» سوالهایی که هیچ جوابی برایش نداشتن و هر کدومشان مثل پتکی بود بر فرق سرم. پارسال واقعن حس کردم برزخ از دوزخم هم می تونه بدتر باشه. هر چه بود با امید به آینده باهاش کنار آمدم. ولی کدوم آینده، آینده ای که هر چه پیش می روی پره از همین برزخها. اینده ای که هیچ تصوری ازش نداری؟

حالا هم، برزخ بین دو انتخابه، اینکه هر روز و هر ساعت ، تصمیم آدم عوض می شه. اینکه واقعن نمی دونی چی خوبه ؟ چی بد؟ اینکه هنوزم برای «بالاخره کجا می ری؟» هیچ جوابی نداری. اینکه یه شب راحت نمیتونی بخوابی از این فکر لعنتی که فردا بالاخره چه تصمیمی بگیرم. ما همه بدبختیم  ، چو فکر می کنیم که مختاریم.(مختاریم؟!)

همه و همه اینها فکر کنم از سرشت بی بنیادم (شایدم سست بنیادم) سرچشمه می گیره. اینکه محافظه کاری در مغز استخوانم نفوذ کرده. اینکه ترس از آینده وجودم رو فرا گرفته. نمی تونم باور کنم : «خودت رو رها کن». روزمرگی امانم رو بریده. چرا نمی تونم یه روز بدون دغدغه بخوابم. چرا همش ترس اینرو دارم که  چه جوابی به سوالهای دیگران بدم.  مگه آدم چقدر توان داره. چقدر تحمل داره. من دیگه می خوام تصمیم بگیرم که کجا باشم. می خوام فردا که از خواب پا می شم از همه چیز لذت ببرم.  می خوام اینبار اگه چاهی هست تا ته اش رو برم . فردا رستاخیزه.

 

من ترسو ام این رو خوب می دونم.

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پيام

درکت می‌کنم و بات همدردم تا مغز استخوان...

realcuckoo

منم می فهم چی می گی که وضعيت هممون همين طوريه ولی سخت نگير که اين نيز می گذرد

...

اصلا مهم نيست که کجا باشی .توی بهترين شهر دنيا با بهترين امکانات.يا توی دشت و صحرا دور از همه چيز مهم اينه که خودت رو دوست داشته باشی و شاد زندگی کنی.شادی رو هم هيچ جا پيدا نميکنی مگر اينکه بخوای و بوجودش بياری

ايمان

بعضی از آدمها بالاتر از برزخ و دوزخند ُ . روحی دارند بزرگ و با آرمان های بزرگ...فضای زندگيشون و فکرشان جای ديگريه .. کاملا در زندگی نقش بازی می کنند وقتی به همه جواب می دهند چون با لایی می بینند ...سال سوم و چهارم دبيرستان دانش و سال قبل از کنکور...دو تا دوست تنبوری ...

فنود

از همه ممنون. ايمان ياد بد چيزايی انداختيم!!

sedigh

me too,budy

ايمان

خيلی از چيز هايی که گفتم قابل تغيير نيستن . الان هم مثل قديم. من که هميشه اينطوری فکر می کنم . فقط الان شکلش عوض شده و اصلش مانده.

احسان

فنود از سيستم خونسرد ها استفاده کن . وقتی محيط سرد ه تو هم سرد بشو و وقتی گرم ه تو هم گرم . معلق تو يه فضای تاريک چی کار ميکنی ؟ فکر يا احساس ؟ (بگذريم که تو نه فکر داری نه احساس )

زاستی ديگه هم ننويس ترسو چون ما که ميدونيم تو ترسويی .فقط بقيه فکر ميکنن که اين يه خود زنی ه که ديگران بهت توجه کنن . برو euthanasia بکن

احسان

احسان بودم