روزمرگی هام

 صبح حدود ساعت 6 که با زنگ موبایل از خواب پا می شم ، حدود نیم ساعت تا یه ساعت درون این تخت لعنتی وول می خورم تا پاشم. قبل از اینکه کفشام رو پام کنم ظرف ناهار و میوه و فلاسک آب جوش و خوراکی و... را توی کیفم جا سازی می کنم و از اتاقم بیرون می زنم.  متاسفانه از اینجا به بعد همش باید بدوم تا از مترو و اتوبوسها جا نمونم و گرنه ممکن یه ساعت با تاخیر به کلاسهام برسم. حدود چهل دقیقه تو دو خط مترو باید زمان رو سپری کنم و هیچ سرگرمی ای جذاب تر از آهنگ گوش دادن و سودوکو حل کردن نیست. بعد از مترو اگر به موقع به اتوبوس برسم 5و 6 دقیقه بعد تو دانشکده ام. کلاس ها اینجا از ربع ساعت شروع می شه. یعنی من کلاسم ساعت هشت و ربع شروع می شه. بعد از چهل و پنج دقیقه یه استراحت یه ربعه داریم و بعدش ادامه کلاس...

معمولن تا ساعت 10 شب تو کتابخانه اوقات می گذرونم . اون وقته شب حدود یک ساعت و نیم طول می کشه که به خونه برگردم. خونه که می رسم شام می پزم و ناهار فردا رو می ذارم تو یخچال و می خوابم و باز روز از نو....

این زندگی، نکبتی نیست؟

/ 7 نظر / 6 بازدید
taha

be nazaram bara tanavvo ham ke shode rooze begir! mosalmooni goftan kaafari goftan...

آگهيهای داتيسا

سلام به وبسايت يا وبلاگ ما سری بزنيد. احتمال میديم بتونه براتون مفيد باشه ؛ واسه معرفی شغلتون يا تخصصتون يا حتی وبلاگتون آدرس وبلاگمون هم اينه: http://datissa_ads.persianblog.ir موفق باشيد

sedigh

میگن اسم این زندگیه. من که نفهمیدم بلاخره زندگی چیه!!! راستی چه کفش خوشگلی داری. لپ تاپ چی گرفتی؟ ؟!

pixie

fanood pasho bia inja zendegi hadaghal hayejanesh bishtare,tazmini ,ba 2 sal khadamate pas az foroosh:D

realcuckoo

به اين می گن زندگی اگر تو زنده ببينيش فردا حسرت همين کارا رو می خوريا. از لحظه لحظه ات استفاده کن.

پیام

دست کم با درختاش و خیابونای سنگفرشش حال کن... با اون سالن بزرگ با اون نور باحال... بیا ببین که ما اینجا توی این ساختمون‌های بلند و خفه چی می‌کشیم...

امين ترابي

گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست