سرن-5   

این چند روز خیلی بیکار بودم. عملن ول گشتم. بوروس و ماریکا مجبور بودن تو یه آزمایشگاهی شیفت بایستن و از اونجاییکه ثبت نام من هم به طور لاکپشتی داره جلو میره ، کلید آزمایشگاه خودمون رو نداشتم. پس تا تونستم داخل سرن به گشت و گذار پرداختم و گه گاهی هم سری به کلاسهای مدرسه تابستونی زدم. یه خورده داره از ذرات خوشم میاد ولی در همین حد. عصر ها میرفتم آزمایشگاه و ایلکا رو می دیدم و چند دقیقه ای میل ام رو چک می کردم و می امدم خانه .بگذریم. خلاصه این خوشگذرانی زیاد نپایید. چون دیروز اولین دشتم را کردم و دیدم هشصد فرانک ناقابل سویس کمتر از مقدار گفته شده بهم بود. وقتی موضوع را با رییس کل مطرح کردم کاشف به عمل آمد که چون بنده 5 ام این ماه رسیده ام و از قضا آخر هفته بوده و 7 ام حضورم در سرن ثبت شده پس 7چون تو این 7 روز سودی به سرن نرسیده معادلش رو ازم حقوقم کم کرده اند. کاملن منطقی به نظر می رسه. حالا معلوم نیست مابقی روزهایی که تو سرن بوده ام ،چه سودی رسانده ام که حقوقم را دارن می دن. خوب اینرو گفتم تا هرکی می خواد بشینه حساب کنه کل حقوق توافقی ام چقدر بوده.

امروز بالاخره استاد گرامی (البته که با استاد عزیز و خوشحالم فرق داره) را دیدم و از انجاییکه قرار بوده با ایشون کار کنم خوب سر تا پا گوش بودم تا ببینم چی میگه .  گویا دیروز تازه رسیده بود. دیدنش هم کاملن شانسی اتفاق افتاد . داشتم سینی غذام رو تحویل می دادم که ماریکا را از دور دیدم. همین که  قصد کردم برم پیش ماریکا یهو خوردم به یه بنده خدا که از قضا همین استاد گرامی بود. خوب کارم در آمد چون مجبور شدم تمام بعد از ظهرم را با هاش بگذرونم و برنامه هام کمی بهم خورد. اون هم نامردی نکرد هی کار ریخت سرم. اولیش اینه که تا یکی دو هفته دیگه باید یه پوستر اماده کنم که اگر پذیرفته بشه برایه ارایه اش باید خودم آماده کنم. البته بوروس قبلن یه چیزایی گفته بود ولی چون پیگیری نکرده بود من هم زیاد جدی نگرفته بودم. دو تا کلید هم بهم داد که یکی برای آزمایشگاه ،یکی هم برای دفتر کارم. بدتر از همه وقتی داشت دستگاههای جدید آزمایشگاه رو بازدید می کرد و بوروس هم توضیحات مربوطه را می داد هی می گفت اینا چیزایی که محمد باید تو گزارشش  بنویسه. حالا قضیه گزارش چیه من خودمم هم نمی دونم .من البته به نشانه ی تصدیق سرم را مثل بز تکان می دادم؛ ولی نمی فهمم وقتی بوروس به این خوبی داره توضیح می ده و واقعن همه کاره و همه چیز دانه من چرا بنویسم، تازه انگلیس ام هست زبان مادری اش  هم همینه.  از همه بدتر سی دی ای بود که اخر سر بهم داد. گفت چند تا مقاله است تا آنجایی که می تونی ببین چی میگن. منم خوشحال سی دی رو گرفتم . وقتی آمدم خانه اولن دیدم دی وی دی تشریف دارن. بعدم نفهمیدم از کجا باید شروع کنم. دی وی دی شامل 26 موضوعه مختلفه که تا اونجا که من دیدم تو هر موضوع 20 تا 30 تا مقاله است. البته همه ی موضوع ها رو ندیده ام چندتا را مِن بابِ دست گرمی مشاهده کردم. ولی فکر کنم این استاد گرامی آرشیو مقاله هایش رو اشتباهی به من داده در غیر اینصورت همین فردا بر می گردم ایران.

خوب به اندازه ی کافی غر زدم. البته چند تا غر کوچولو دارم که از روزای اول مانده. بعدن سر فرصت می زنم. چیزی که یادم رفته بود بگم دیدن حامد و نجیه است. اونا که وضعشون خیلی خراب تره حتی وقت ناهار خوردن رو هم  بعضی روزا ندارن. ولی تنها وقتایی که احساس راحتی می کنم همون موقع هاست. از اونجاییکه هیچ بنی بشر دیگه ای پیدا نمی شه تا باهاش فارسی حرف بزن وقتی می بینمشون تندتند حرف می زنم و اجازه نمی دم اونا حرف بزنن. خوب این موقع هاست که بشر به فواید هم زبانی پی می بره.

لینک
جمعه ٢۸ تیر ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی