سرن-4   

دیروز تونستم خوابگاهم رو تا آخر جولای تمدید کنم. حد اقل برای مدتی دغدغه جا ندارم. گرچه اینجا شاید خیلی مناسب به نظر نرسه ولی حداقلهای زندگی را داره و البته مهتر از همه اینترنت.  بعدن سر فرصت  کمی مفصل تر راجع به این خوابگاه می گم. دیروز با ماریکا رفتیم ناهار بخوریم. من رو با حقایق تلخی آشنا کرد. اینکه آزمایشگاه ما جای بسیار خطرناکیه اگه مواظب نباشیم در بلند مدت سرطان می گیرم و در کوتاه مدت کور می شیم. یا خفیف ترش شاید نتونم دیگه چیزی بخونم . البته اینه همه احتمالاتیه. یعنی باز تضمینی نیست اگه رعایتم بکنیم بلایی سرمون نیاد یا بر عکس. حالا همین کم مونده این مدت بلایی هم سرم بیاد. خوب ماریکا 4و5 سال اینجاست، بوروس هم 6 ساله فعلن کور نشدن تا سرطان چی بگه. البته فرق شون با من اینه که اگه یه روزی سرطان بگیرن بیمه ی کشورشون بخاطر از کار افتادگی تأمینشون می کنه ولی من فقط تا وقتی دانشجو هستم شامل خدمات بیمه ای می شم. بگذریم. اینا رو نگفتم نگران سرطان گرفتنم باشین. چون احتمالش خیلی کمه بهر حال.

امروز با پیگیری های بوروس قرار شد بریم پیش پرداخت بگیرم. ولی از شانسم رفته بود مرخصی. بعد بوروس من  رو با خودش برد با یکی آشنا کنه. اخلاق جالبی داره. اولن خیلی فعاله. همش تو آزمایشگاه بالا پایین می پره فکر کنم صخره نوردی هم می کنه بدنش که خیلی ماهیچه ایه. هر وقتم من یا پسر فنلاندیه دیر میرسیم. حتی اگه حسابی درگیره کار باشه اول سعی می کنه شرح ماوقع را سریع بهمون بده که چی کار کردن، چه مشکلی پیش اومده و الان می خوان چیکار کنن. بعد می ره سره کارش. از دادن پیشنهاد به ادم هم کوتاهی می کنه. مثلن برای آخره هفته به من پیشنهاد داد که برم یه شهره دیگه یک فستیوال معروفه جاز اروپا برگزار میشه. اگه هوا خوب باشه شاید برم. خوب باهم رفتیم سراغ یه پیرمرد 82 ساله که کپی پروفسور بالتازال بود. یه شلوارک پوشیده بود و کمی غوزم داشت. نشست و با هاش گپ زد و از مشکلی بهش برخورده ایم صحبت کرد و کمک خواست. آخرشم بالتازال ما را به قهوه دعوت کرد. بوروس بعدن گفت که طرف سره فلان پروژه با اینشتن کار کرده و تاحالا 7و8 نفر از آدمایی که باهاش کار کردن نوبل گرفتن.

فردا یک هفته میشه که آمدن اینجا تقریبن کار خاصی تو آزمایشگاه نکردیم جز کارایی که همگی با شکست مواجه شد. یه کارم انداختن گردنم که با ایلکا (پسر فنلاندی آزمایشگاه) باید یه پوستر آماده کنیم. هنوز نرسیده نمی دونم چه غلطی باید بکنم.

به نظرم بدبختی جزوی از زندگیه. الان با همه این تفاسیری که کردم احساسه بدبختی نمی کنم، ذکر مصیبتم نمی کنم. دارم شرح ماوقع می دم. خوب بعضی وقتا شاکی میشم و بعضی وقتا عصبانی .البته به دیده بعضیا خیلی خوشبختم که اینجام و الکی دارم غر می زنم به دیده بعضیام بدبختم و زجر می کشم. البته منکر غر زدن نیستم به هیچ وجه. احساس خوشبختی و بدبختی هم نمی کنم چون تصمیمی بوده که گرفتم و فعلن راضیم. ولی می تونست راضی کننده تر باشه. بعدش رو نمی دونم.

لینک
شنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی