عادت می کنیم   


اتفاق جالبی برایم افتاد. به طور کاملن تصادفی کسی را دیدم که من را بیشتر از خودم می شناخت. در واقع خودم را که نه! خانواده و اطرافیانم را. کسانی را که سالهاست می شناسم، او نیز می شناخت. شاید بیشتر از سی سال بود که از آنها خبر نداشت. دچار گیجی موضعی شده بودم. ولی شناختمش! هیچ وقت تصور نمی کردم روزی اینگونه یکی از آنان را ببینم که برایم مدتهاست؛ شخصیتهای داستانی شده بودند. داستانهایی که بارها و بارها شنیده بودمشان و الان پس از این همه سال دیگر مرز بین واقعیت و خیالم را تشخیص نمی دهم. خوب تجربه بسیار شگفت انگیزی بود وقتی یکی از آن شخصیتهای داستانت را به چشم خود می بینی. اول باور نمی کنی، باور نمی کنی که این شخصیتها هم زنده اند پس داستان چه می شود؟ پس خیالاتت چه می شود؟ از بس شنیدی و ندیدیشان ، هویت مجازی یافته اند. می نشینی و هی برین مغزت فشار میاوری که به یاد بیاوری که کجای این داستان واقعیت داشت. اصلن واقعیت داشت؟ خیلی وقت بود که عادت کرده بودی همه یک داستان است ولی حالا می بینی که شخصیتها واقعی اند و زنده، گرفتار دوگانگی عجیبی می شوی. در تمام این سالها می دانستی که واقعی اند ولی در لحظه ی برخورد می فهمی که باور نکرده بودی.  صحبت کردن با او نیز به نوبه خود جالب بود. هرچه او تلاش می کرد از من تصویر امروزین آدمها را بیابد، من تلاش می کردم تصویر گذشته شان را بیابم. ولی زمان فرصت بیشتری نداد و من ماندم با کلی خیال و سوال نپرسیده. او را نمی دانم؟! که حتی از وجود و هستی من نیز خبر نداشت.

لینک
سه‌شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی