سرن 8   

 

امروز بالاخره فهمیدم چرا غرب پیش رفت و ما عقب ماندیم! صبح مثل همیشه که آمدم سرن و کامپیوتر کذایی را روشن کردم و شروع به چک میل کردن در انواع و اقسام صندوق های پستی کردم. نامه ای از سوی رئیس کل سرن  خطاب به من آمده بود. به این مضمون که: ما به تو افتخار می کنیم، در واقع همه ما باید افتخار کنیم. این خارجی ها سریع می فهمند که باید به کی افتخار کنند. بی خودی که پیشرفت نکردند. منم البته جواب دادم و گفتم من هم به خودم افتخار می کنم. و برای اینکه بفهمین من اینجا چه می کنم . توصیه می کنم این لینک را با دقت ببینید. البته منظور از دقت اینه که تا آخر ببینید و از نیمه رهایش نکنید. +  

شنبه گذشته اینجا آتش بازی بود و من هم البته حضور بهم رساندم یک ساعت طول کشید. من که اتش بازی دیگه ای جز چهار شنبه سوری ندیده بودم، خیلی خوشم آمد و البته به همین دلیل فرداش به روی خودم نیاوردم که عجب اتش بازی فوق العاده ای بود که مبادا این فرنگی ها بگن عجب ندید بدیدی بوده. خوب از شانس من اینها ندید بدید تر بودند. هر جا می رفتم اولین سوال این بود که دیشب رو دیدی؟ من هم که هی فکر می کردم دیشبش حتمن اتفاق دیگه ای افتاده، هی می گفتم نه، مگه چه خبر بود؟ بعدن فهمیدم گویا یکی از معروف ترین آتش بازی ها بوده و کلی آدم هر سال میان که فقط آتش بازی  را ببینن.

اتاقی که ذکر خیرش را در پست قبلی کردم، مزایای دیگری هم دارد.  اول اینکه اینترت ندارد و این خود باعث می شود که شبها دغدغه خاصی را نداشته باشم. از ان مهمتر اینکه شبها صدای خورپف ! همسایگانم به راحتی و وضوح فراوان قابل شنیدن است.

لینک
چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   سرن-7   

آرزو به دل ماندم که خارج از ایران یه حمام با خیال راحت برم. تا وقتی که خوابگاه بودم همش باید حواسم می بود که دوشم را کمتر از ده دقیقه  بگیرم .تازه با کلی اما و اگر. که مثلن تا نیم ساعت قبلش کسی ظرف نشسته باشه و ازین حرفها وگرنه مابقی قضایا را می بایست زیر دوش آب سرد طی می کردم. بعدش هم این حمام خانه جدیدم اینقدر تنگ و کوچیکه که همش به در و دیوارش اصابت می کنم و آزادی درجه رو ازم صلب کرده. خوب مسافرت آلمان که از همه بدتر بود. یه حمام به اندازه سالن غذا خوری داشت با یه وان! خوب معلومه تا این حمام بخواد هوای توش مطلوب بشه یک ساعت طول می کشه از طرفی دوش هم نداشت. یعنی داشت ولی با یه دست مجبور بودی دوش رو بالای سرت نگه داری تا آب رویت بریزه. یه دستی هم که کاری نمی شه کرد. همش دغده دست دیگه رو داری. خوب وضعیت حمام در اینجا بهتر که نشده بدتر هم شده. یه دوش وجود داره با یه سلول یک و نیم در دو. دوش هم ثابته و مجبوری  به نسبته آبی که می پاشه خودت را سازگار کنی. از همه بدتر شیر آبی وجود نداره که تنظیم کنی چه مقدار اب و فشاری مطلوبت هست. یه دکمه وجود داره که به سختی باید فشارش دهی تا به مدت سی ثانیه آب بریزه رو سرت. اتفاقی که میفته اینه که همش داری دنباله آب می دویی که خیس بمونی. بعدم هی دکمه رو فشار می دی تا دوباره آب بیاد. خوب ازین بدتر دیگه نمی شد. تا اینکه به اتاق جدیدم نقل مکان کردم. دوش این یکی هم مثل قبلی بود با این تفاوت که دیگه نمی شه دمای اب رو هم خودت تنظیم کنی و البته سی ثانیه به هفت یا نه ثانیه با توجه به توان و قدرت انگشت شسصتتان تقلیل پیدا کرده.

خوب همانطور که گفتم اتاقم را عوض کردم. در واقع بعید می دونم که کسی در سرن مانده باشه که به من سلام کرده باشه ولی دنبال خانه برایم نگشته باشه. این بار با استاد عزیز به دنبال خانه گشتم و البته اتاق بسیار ارزانتری یافتم که برای یک ماه اینده کفایت می کند.

 

لینک
دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   ربط گودرز به شقایق   

 

بد جوری آماج حملات ناجوانمردانه ای قرار گرفته ام. هرکی زوری داشت سر من خالی کرد. قضیه ام بر می گرده به پست قبلی ام. مجبورم دفاعیه ای بنویسم و از خودم دفاعِ نیم بندی بکنم. الان که فکر می کنم پشیمانم که اقرار کرده ام روشنفکر نمی شم. چون الان بعد از ارشاد شدن فکر می کنم روشنفکر شدن مثل دستشویی رفتن اجباریه. یعنی آدم هر چقدرم ادعا بکنه موقع اش که برسه مجبوره بره دستشویی(روشنفکر بشه). خوب البته یه اختلاف جزیی هم دارند اونم اینه که در دستشویی از درونت به بیرون چیزی می تراوشد و در روشنفکر از بیرون به درون .

من خودم از اینکه مجبورم برای دیدن فیلمهایم آنها را دانلود کنم خیلی ناراحتم ولی عملن هیچ راه دیگه ای ندارم. چرا البته راه دیگه اینه که فیلمی نبینم.

من خودم از این لحنی که در نوشته قبلی ام بکار برده ام راضی نیستم. کاملن قابل درک است که یکی از دوستداران خسرو شکیبایی که با گوگلیدن نام آن فقید از دست رفته سر از وبلاگ بنده در میاورد چه حسی بهش دست بدهد. وقتی اعتراف من را می خواند که نه هامون برایم مهم بوده نه او.خوب حداقل کاری که می کنه اینه که دیگه به وبلاگم سر نمی زنه. اولن اشتباه خود را می پذیرم که نباید اسم کامل را می گذاشتم که با یک گوگلیدن ساده سر از وبلاگم در بیاورد. در ثانی من خودم اعتماد به نفسم را از دست دادم وقتی هرجا سر زدم و خواندم که همه از این واقعه خیلی ناراحت شده بودند. حتی کسانیکه مدتها بود ننوشته بودند، شده یه خط نوشتند که همچنین اتفاقی افتاده و تاسفشان را ابراز کردند. یعنی قاعدتا برای کلی آدم که در جامعه آماری من قرار گرفته اند، براشون این اتفاق مهمی بوده.

بازم من خودم اعتراف می کنم که عقده ای بار آمدم  چون با دوستان بیست سال بزرگتر می بایست می رفتم هامون و سارا و پری و لیلا و بانو و ... می دیدم. نتیجه این عقده ای بار آمدنم این شده که یکبار با یکی از دوستانم که یک روز بود دوست شده بودیم به دیدن فیلمی ژاپنی رفتیم که زیر نویس فرانسوی داشت. خوب تصور کنید داخل سینما چه بر سرم آمد. نه! آنطور که فکر می کنید نشد، چون حدودن نصفه ی پایانی فیلم کل سالن سینما در حال خندیدن بودند. هیچ وقت هم نفهمیدم اونی که اول خندید و بقیه پشتش خندیدیم. ژاپنی یا فرانسوی بلد بود یا به چیزه دیگه ای خندید.

حالا دیدین آدم موقعی که مجبوره باید روشنفکر بشه و گرنه در بهترین حالت جاش رو خیس می کنه.

 

 

لینک
سه‌شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   سرن-6 (در دفاع از روشنفکران)   

 

خوب این هفته ام که گذشت اتفاق قابل عرضی نیفتاد. کم کم دارم نا امید می شوم که اتفاقی بیفته. کمی بر روی پوستر مذکور کار کردم که نمی کردم سنگین تر بودم. بیشتر وقتم به مرور خاطرات گذشت. اولین بار که خبر فوت خسرو شکیبایی رو خواندم حقیقتش زیاد برام مهم جلوه نکرد. خبر های دیگه بی بی سی برام جذاب تر بود. یه چند روزی گذشت تازه فهمیدم حمید هامون مرده! راستش بازم مهم نبود. یادمه یه چندین سال پیش با دوستی که خیلی اهل فیلم و سینما بود در حال گپ زدن بودیم(از دست گپ هایی که بعدن فهمیدم می گن گپ روشنفکری) بحث به مهرجویی رسیده بود و من گفتم از مهرجویی خوشم که نمیاد هیچ، خیلی بدم هم میاد، بنده خدا با کلی تعجب پرسید یعنی از هامون هم بدت میاد، منم با اعتماد به نفس زیاد گفتم شاید تنها دلیل بد اومدنم از مهرجویی همین هامون باشه. خوب اون موقع نفهمیدم که چه حرف ضد روشنفکرانه ای زدم و چقدر آن دوست عزیز رو که رویم کلی حساب باز کرده بود مایوس کردم. فکر کنم مهرجویی تنها کسی باشه که همه فیلم هایش رو دیده ام ، اون موقع که همه می رفتن گلنار ، پاتال و آرزوهای بزرگ و دزد عروسکها می دیدن من از بخت بدم با گروهی از دوستان بیست سال بزرگتر از خود به دیدن هامون ، سارا و پری و اینها می رفتم و تو سینما می خوابیدم. درواقع وقتی می گم همه را دیدم منظورم اینه که باهاشون خوابیدم. ازون بدتر تو جلسات نقد فیلم شرکت می کردم و همه اش از فیلمی که چیزی نفهمیدم تعریف می شنیدم. خوب هامون هم ازین دست فیلمها بود ، فقط  یادمه که دایره بینندگانش کمی وسیع تر بود و اهل فامیل هم دیده بودندش.

 خوب پس از گذشت اینهمه سال، دوباره هی دیدم همه دارن از هامون تعریف می کنن. اینقدرم این چوب روشنفکری رو کوبیدن تو سرم که هامون فلان وبی سانه گفتم بشینم دوباره فیلم رو ببینم تا چیزی از روشنفکر بودنم کم نشه. جلوی آینه بتوانم وایستنم و به خودم بگم خاک توسرت دل می خواست یه گهی بشی ولی هیچ پخی نشدی. خوب تلاش اولیه ام برای باز کردن لینک فیلم بی نتیجه ماند و البته این باعث شد که فیلم بغل دستش را باز کنم که از قضا فیلمفارسی بود. خلاصه این تلاش نافرجامم برای روشنفکری باعث این شد که در طول هفته روزی دوتا از فیلمفارسی هایی که در سالهای اخیر ساخته شده اند را ببینم. الان واقعن نمی دونم اینهمه انرژی و وقت رو از کجا آوردم که به زعم من اینهمه فیلم مزخرف را نگاه کردم. البته الان پشیمان و نادمم ولی برایم جالب بود هر چی در این هفت ، هشت سال این فیلمها را روی پرده سینما دیدم و نرفتم ببینمشون همه رو در عرض یک هفته مرور کردم و به پتانسیل فرهنگی مان افتخار. اینم نتیجه هامون دیدن من شد. خوب برای اون دسته از کسانیکه خیلی مشتاقن بدونن من آخر سر هامون رو دیدم یا نه باید بگم بله دیدم. خوب قاعدتا نظرم مثل دوران طفولیتم نیست ولی فرق زیادی هم نداره. گفتم بیام اینجا اعتراف کنم که منه هامون ندیده و دیده روشنفکر بشو نیستم.

لینک
یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی