رویا نیمه شب بهار   

به گذشته که نگاه می کنم پر است از فرصت های سوخته و حسرتهای مانده. خاطراتی که یادآوریشان سوهان اعصاب است و فراموشیشان محال. دوستانی که که یکباره ناپدید شدند و دوستانی که دیر پیدا شدند. و پر است از حسرت خداحافظی.

گاهی آنقدر این گذشته ها را دور می بینم که انگاری قرنهاست دارم زندگی می کنم. باورم نمی شود که بعضی از این اتفاقات همین 8 سال و 5 سال یک سال پیش بوده است. گاهی یاد بعضی از آدم ها انقدر برایم محو است که شک می کنم نکنه ما اصلن دوست نبودیم و همه چیز برایم خواب و رویا بوده. از اون خواب ها که فقط می دانی خوابش را دیدی و هرچه به مغزت فشار می آوری نمی دانی چه دیدی. مغزم پر است از اینها، واقعن نمی دانم کدامشان حقیقی است و کدامشان توهم.

دفتر خاطرات برای چیست؟ برای ثبت همین دقایق و حرفها و نگاه هایی است که باید فراموش شود. بایییییید فراموش شود! بماند برای چه؟ برای که؟ گرچه می دانم خواندن خاطرات مردم لذت بخش است. شاید نوشته می شود که روزی ، کسی آنرا بخواند و لذت ببرد. شاید هم نوشته می شود که روزی سوزانده شود.

دیشب خوابش را دیدم. خوابِ که را نمی دانم. چه بود نمی دانم. ولی از صبح مدام بر بر مغزم می آید که خوابِ همو بود و از آنور هم انکاری که نه نبود. حالا من مانده ام و یک توهمی که نمی دانم رویا بوده یا نه.
لینک
سه‌شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   لذت-2   

به نظرم چند نکته  باید مشخص بشه و این وسط با هم قاطی نشه. من ادعایی در مورد هستی لذت ندارم حتی بحثی راجع به اینکه لذت می تونه هدف کاری باشه یا نباشه ندارم. بلکه بر عکس به شدت معتقدم دلیل و هدف بعضی کارها فقط و فقط لذته و ما آنها برای لذت بردن انجام می دهیم و اتفاقن همین لذته که ایجاد انگیزه می کنه. حرفِ من اینجا اینه که ما 1-خیلی راحت احساساتمان را با هم قاطی می کنیم. فکر می کنیم که مثلن فیزیک را برای لذتش داریم می خونیم. 2- تحت تاثیر یه هژمونی (؟!) ناچاریم لذت ببریم یا وانمود کنیم لذت می بریم، از آن بد تر آنقدر برای خودمون تکرار می کنیم که در آخر واقعن باورمان می شود که داریم لذت می بریم.3- لذت را ارزش کرده ایم. به این معنی که اگه از چیزی لذت نبریم باید رهایش کنیم.معتقدم در جاییکه با عقل و شعور در ارتباط است لذت بردن به همان نسبت بی معنی می شود. نمی توانم بپذیرم که کسی از اینکه هر چی جلو تر می رود و بیشتر می فهمد که نمی فهمد لذت می برد. از اینکه مجهولاتش بیشتر می شود لذت می برد. اونایی به زعم من از کارشون لذت می برن که نمی فهمن واقعن دارن  چه می کنن. دلخوشن به پابلیش مقاله و ارجاعات واشغال پوزیشن بهتر. اگه بخوام خیلی خوش بین باشم دلخوشن از اینکه یه مسئله رو حل (عددی) کردند. تازه این گروه اخیر خودشان استثنان. شاید بگین که نیمه پر لیوان رو باید دید. حرفی نیست، ولی نیمه پر لیوان رو دیدن و لذت بردن همون چیزیه که سیستم ازمون می خواد. اینکه نفهمی اصلن چه ظرفی را داری پر می کنی لذت بخشه؟ از طرفی اگه بودجه تحقیقاتی و حقوق ماهانه و اتاق اختصاصی و پرفسور، پرفسور گفتن ها حذف بشه ، کیه که با شکم گشنه  لذت ببره. در وافع این لذت نیست که ما رو به کار کردن وا می داره. همینطور هرچی بیشتر از مناسبات اجتماعی ، اقتصادی ، سیلسی .... سر در بیاری از زندگی کمتر لذت می بری. هر چی کمتر بفهمی بیشتر لذت می بری. کوتاه سخن اینکه لذت جایی هدف و دلیل انجام کاری می شه که اون کار مستقل از فهم و شعور و عقل ما انجام می گیره. و همچنین لذت ارزش نیست. به این معنا که کاری را بخاطر لذت بخش نبودن رها کنیم. اینکه من این کا رو انجام می دم چون ازش دارم لذت می برم حرف قشنگیه در واقع شعار دهن پر کنیه.پی نوشت: خیلی از ما ها به خاطر علاقه مان رشته مان را انتخاب کردیم، درست. ولی این با لذت بردن از آن فرق دارد.

لینک
چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   لذت   

چت کوتاهی داشتم با یکی از دوستانم. از تصمیمم برای آینده پرسید که چه می خواهم  بکنم؟ می روم به انسوی اقیاتوس یا نه. و من از بلا تکلیفی ام و اینکه چیزی برایم مهم نیست و شاید بیایم و شاید نه وشاید برگردم به ایران برایش گفتم. نمی دانم چه شد که بحث به لذت کشید. ادعایش این بود که اینجا(یعنی آنجا؟) داریم کار می کنیم و از کارمون لذت می بریم. کلی فرصت های خوب هست برای پیشرفت و اصلن اگه از کارت لذت نبری فایده ای نداره. می گفت من همیشه فیزیک کار می کرده ام چون خوش می گذره. خلاصه بحثمون بالا گرفته بود و اون کارهای بزرگی که در فیزیک در حال انجامه می گفت و ...

ولی من حرفم چیزه دیگه ای بود. من کاملن مخالف این نظرم که کاری رو باید به خاطر لذتش انجام داد . لذتی وجود نداره. این توهم محضه که واقعن داریم لذت می بریم. اصلن شعور و فهم در تعارض کامل با لذت بردنه . هرچی بیشتر بفهمی لذت زندگی ات کمتره. این توجیه  مسخره ایه که به خاطر لذت دارم کار می کنم. لذت بردن هیچ ارزش خاصی نیست به قول اینشتن لذت بردن بیشتر به هدف یه گله خوک وحشی شبیه .  سیستم از ما می خواد که لذت ببریم. چرا ؟ چون تو این سیستم باید خفه شی و کار کنی. تو این سیستم همه با فرصتهای به اصطلاح پیشرفت و پوزیشن های بالاتر خفه می شن، لذت می برن! همگی سرخودمون رو داریم گول میزنیم.

لینک
پنجشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   برلین، دیوار فرو ریخته   

در این چند ماه، 10 روز گذشته شاید بهترین روزهام بود. یه مسافرت خوب به برمن و هامبورگ و برلین داشتم.  علاوه بر شهرگردی به دید و بازدید دوستانم هم رفتم. گرچه امید داشتم دوستای بیشتری رو ببینم ولی نه جیبم همراهم بود و نه زمان امانم داد.

در نظر اول آلمان خیلی چشمم را گرفت. سبک زندگی و امکانات شهری و کشوری خیلی برایم جذاب بود. هرچه از لندن بدم آمد و پاریس حالم را گرفت، از برلین خوشم آمد. جذابیت برلین بیشتر برایم ناشی از دیوار فرو ریخته اش (1&2) بود. شهری که هنوز هم به راحتی می توان دو بافت متفاوتش را با پرسه زدن در محلاتش دید. خطی آجری که نشان از دیوار بتنی سالهای نه چندان دور داشت. برلین در واقع دو شهر است که به هم چسبیده است. تقریبن از هر چیزی دوتا در خود دارد از سالن اپرا گرفته تا ساختمان شهرداری. گنبد شیشه ای پارلمان شان بیشتر از آنکه نشان از شفافیت تصمیم گیری باشد جاذبه توریستی داشت.

 

دلتنگی امرِ غریبی است. وقتی دلم تنگ می شود ، فقط دلم تنگ می شود. دلم تنگ چه می شود نمی دانم! وقتی دوستانم رو دیدم تازه فهمیدم چقدر دلم تنگ شده بود. هرچه ام که با خودت بگی خیلی دلم تنگه ،تا نبینی نمی فهمی که چه اندازه بوده.

 برای آنهایی که دلشان برایم تنگ شده

 

 

لینک
جمعه ٩ فروردین ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی