متفرقه   

1-اینجا دیگه ساعت سه ونیم هوا کاملن تاریک شده و هوا بسیار سرد. چند باری برف آمد ولی دوامی نداشت.  شبها زمین یخ می بندد. اگه تو اتاق اینترت هم نداشته باشی حائز همگی شراسط دپ زدن هستی. مخصوصن اینکه حوصله هیچ کس دیگه رو هم نداشته باشی و بخواهی تنها باشی. ولی خیالتان راحت هنوز دپ حاد نزدم.

2-چند نفری در این مدت از دستم بد جور شاکی شدند. ( البته مساله جدیدی نیست )  به قول خودشان من آدم سخت و مشکلی ؟! هستم. قضیه این است که تا کسی عقیده ام را راجع به موضوعی نپرسد، نمی گویم. مگر اینکه مطمئن باشم شنونده درک درستی از حرفم بدست می آورد و این یعنی اینکه با شنونده دوستی نزدیکی داشته باشم و درست همدیگر را بشناسیم. این کار را خیلی سخت می کنه، چون اکثر آدمها وقتی به ابراز عقیده می پردازند و من حرفی نمی زنم اینطور برداشت می کنند که من هم با نظرشان موافقم. در صورتیکه وسواس عجیبی دارم که بپذیرم چرا طرف مربوطه چنین عقیده دارد و برای همین عقیده اش را به چالش نمی کشم. چون بردلشت او را به عنوان یکی از از برداشتهای ممکن می پذیرم حتی اگر به شدت با آن مخالف باشم. شاید به نظر ادمها اینکار پنهان کردن عقایدم باشد ولی نمی دانم چرا باید وقتی کسی عقیده ام را نپرسیده، ابرازش کنم. این رفتارم به« سختی » تعبیر شده. به قول یکی از همین ها، هر چندوقت یکبار تمام تصوراتی که از من در ذهنشان درست شده بکلی ویران می شود و انگار انها با انسان جدیدی مواجه هستند. بدی یا خوبی این رفتار و عادت را نمی دانم ولی می دانم منظورخاصی از این کار ندارم. و بر خلاف عقیده یشان که شناخت مرا لایه لایه  می پندارند. معتقدم این ذهن پیچیده انهاست که سادگی مرا مشکل می پندارد.

پس نوشت: الان که خوب فکر می کنم معمولن اگر نظرم را هم بپرسند جواب درست حسابی نمی دم. مگر اینکه مطمئن باشم نظرم مهمه. که البته این رو هیچ وقت نمی فهمم.

3-از الان عزای تعطیلات ژانویه را گرفته ام. تقریبن هرکی را که می شناسم و می توانستم تعطیلات را با او سر کنم . یا کار دارد یا مسافر ایران است. و من هم حدود یک ماه می بایست تنها باشم. حال و حوصله مسافرت هم ندارم.

لینک
دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   عکس بر گردان چه   

وقتی از پاریس برگشتم اینترنت اتاقم قطع شده بود و دوره استفاده آزمایشی از آفیس  دو هزار و هفت هم به سر امده بود از طرف دیگر کامپیوتر های دانشگاه هم کیبورد فارسی نداشتند برای همین هیچگونه نمی توانستم وبلاگ بنویسم. الانم که دو هفته از اون موقع گذشته دیگه حال و حوصله ندارم که راجع به پاریس بنویسم. فقط به همین نوشته بسنده می کنم و اگه حالی بود بعدن می نویسم.

 مسافرت مذکوردر مجموع  یکی از بهترین مسافرتهایم بود و خیلی خوش گذشت: کلیسا ها، خیابانها، کوچه ها، کافه ها، لوور، ورسای، ایفل ، سن و شبهای پاریس همگی بسیار عالی بودند. ولی باید بگویم که ،هر آنچه در ذهن تان از پاریس بر اساس رمانها و سفر نامه ها ساخته اید بریزید دور. پاریس شهری بود، کثیف، شلوغ و گران ،با مترو هایی که بوی فاضلاب می داد و کافه هایی که هیچ نشانی از کافه های معروف پاریس نداشت و پر بود از دود سیگارِ توریستها و عابرانی که حس همزاد پنداری با روشنفکران؟! بد جوری در وجودشان قلمبه بیرون زده بود. پاریس برایم تداعی  کننده  تصویر چه گوارا بر پیراهن چسبان افشین(خواننده محبوب کشورمان) بود. همه آنچه که روزگاری واقعیت زندگی روزمره در آنجا بوده ، امروز همچون بادکنکی باد کرده اند و با رنگهایی فانتزی به خورد مردم می دهند. و البته همه هم راضی هستیم. بر عکس لندن که موزه های مهمش مجانی بود، در آنجا فقط برای نفس کشیدن پول نمی پرداختی.

پاریس بیشتر از هرجای دیگر در این مدت برایم تداعی کننده تهران بود. عبور از چراغ قرمز، نبستن کمربند، صدای بوق ، ترافیک ، احوال پرسی و سلام ها ی گرم در اول صبح، مردمی که بقیه را خیره می نگرند و با چشمشان بقیه را دنبال می کنند. شهری که تا دیر وقتِ شب هم رنگِ زندگی می دهد و آدمهایی که پررنگند؟!

 

لینک
شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   پاریس، جشن بیکران   

لینک
پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   خنده   

حدودن یک سال پیش حسین موسوی توایمیلی  لینکی رو برام فرستاد بود و ایمیلش تاکید کرده بود که خیلی خنده داره حتمن ببینین. اون موقع با اینترنت کم سرعتی که داشتم فقط تونستم چند دقیقه اول اون کلیپ رو ببینم ولی با همون چند دقیقه خیلی خندیدم.

گذشت تا اینکه دیشب سر موضوعی یاد اون فیلم افتادمُ می خواستم برای چندتا از دوستام بفرستمشون. بعد از مدتی گشتن تو ایمیلهای مختلف. بالاخره پیداش کردم و از دیشب تا حالا سه بار دیدمش و هر بار بیشتر از قبل خندیدم. حیفم اومد شما رو هم بی نصیب بگذارم.

http://www.jibjab.com/view/106449

لینک
پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   زندگی مشترک از نوع سوم   

تجربه زندگی با هم اتاقی، تجربه جدیدیه برام. البته این تجربه برای اکثر دانشجوهای اینجا جدیده، مگر اینکه قبلن تو خوابگاه زندگی کرده باشن.

اینکه دونفر از دو دنیای متفاوت در کنار هم قرار گرفتن و بدون هیچ آمادگی قبلی مجبور به زندگی با هم هستند برای هیچ کس خوشایند نیست. در این مدتیکه اینجا بودم شاهد دعوا های بعضن شدیدی بین دو هم اتاقی بودم. دعوا هایی که سرانجامی جز این نداشت که ادامه زندگی را برای هر دو طرف سخت تر کرد، چون امکان تعویض اتاق وجود نداره مگر اینکه شخصه دیگری راضی به اینکار بشه.

تنظیم برنامه زندگی دو نفر کاملن بی ربط که قراره  در اتاقی با هم زندگی کنند که شبها حتی صدای نفس کشیدنشان مزاحم همه جزو محالاته. از برنامه و علاقه غذایی بگیرید تا اختلافات فرهنگی و عادتهای گفتاری و کرداری و تفریحی. ولی جالبه که اکثر دعواهای هم اتاقی ها در اینجا مربوط می شه به ساعت خواب. باید بسیار دانشجوی خوش شانسی بود تا برنامه خواب هم اتاقیش تداخلی با با برنامه او نداشته باشد. چون عملن وقتی کسی در چنین فضایی می خوابد برای اینکه بیدار نشود تنها کاری که می شود کرد خوابیدن است (مگر اینکه خوابیدن پر سر و صدایی داشته باشید.)

خوشبختانه من تا به حال مشکل خواب نداشته ام. نه از آن رو که برنامه و عادت هام با هم اتاقی ام یکی است بلکه اصولن آدم خوش خوابی هستم. می توانم درهر شرایطی، مکانی، حالتی و با هر مقداری خوابی راحت داشته باشم. اگر روزی مجبور به چنین نوعی از زندگی شدید قبل از هر چیز به فکر خواب خود و هم اتاقی خود باشید.

لینک
چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

       

دو ماه گذشت...
لینک
دوشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

       

 نوشتنم نمی آد. حالم خوبه ولی گویا برای نوشتن احتیاج به حالی دیگر دارم.
لینک
یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی