آخرش که چی؟   

بخشی از کتابخونه که معمولن من اونجا درس می خونم پر است از مجلات مختلف فیزیکی . انواع و اقسام مجلات روسی گرفته تا استرالیایی و سوئدی و آلمانی و ... در هر شاخه که فکرش را بکنید. قدمت بعضی از انها از دوبرابر سن من هم بیشتره. وقتی برای استراحت بین قفسه ها قدم می زنم و به این مجلات صحافی شده نگاه می کنم. دچار افسردگی می شم. بدجوری حس  پوچی بهم دست میده. این همه مجله ، که پر شده از مقالات ریز و درشت، اونم به زبانهای مختلف!!!! اصلن چند نفر این مقالات رو خوندن؟ چقدر از این مقالات مهم بوده؟ چندتاشون تاثیرگذار بوده؟ نویسده های این بیچاره مقالات اصلن کی هستند، کسی اونارو می شناسه؟ به این فکر میکنم که اگر یه روزی همه این مقالات رو بدن برای بازیافت کاغذ ، آب از آب هم تکون نمی خوره. آخرش چی میشه، ما هم در بهترین شرایط یه مقاله نویس بدبخت می شیم که اگه خیلی شانس داشته باشیم مقالمون تو یکی از همین مجلات صحافی شده تو کتابخونه یه دانشگاه قرار می گیره. مجله هایی که فقط جلدهاشون خونده می شن: مال چه سالیه و در چه ضمینه ای! توهم چی همه ما رو فرا گرفته ، نمی دونم.

لینک
شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   صدا و سيما   

اون چند روزی که از درد سرما خوردگی تو خونه افتاده بودم و حوصله هیچکاری نداشتم. شروع کردم به دانلود یکی از سریالهای تلویزیون که تو ماه رمضون پخش می شده. خوب اینم از مزایای اینترت پر سرعت اینجاست. تقریبن هر سریال و فیلم ایرانی را میشه دانلود کرد.

بگذریم. این سریال سی و یک قسمتی امروز تموم شد. ولی اینطوری سریال دیدن خیلی حال می ده. یعنی یجوری هم حال گارگردان و می گیری هم حال صدا سیما رو. اول از همه وقتی می بینی فیلمه داره کشدار میشه و وسطش آهنگ پخش می کنن ،هی میزنی جلو تا حال کارگردان رو بگیری. اینطوری می تونی فقط بازی بازیگر محبوبت رو ببینی و بقیه اضافه های فیلم رو دور بریزی . هی لازم نیست مزخرفاتِ عاشقا و دلدادهای  محبوبتون رو بشنوین و حرص بخورین. روی این گارگردانای شارلاتان هم بدجوری کم می شه .چون تمام تلاششون رو می کنن که سر یه صحنه حساس فیلم مزخرفِ کش دارشون رو تموم کنن وبه زعم خودشون بیننده ها رو تو خماری بزارن ولی غافل از اینکه ما قسمتای بعدی رو هم داریم و سریع می ریم سراغشون. حال اساسی دیگه اینه که ذارت وسط فیلم تبلیغ نمیاد رژه بره و اعصاب آدم رو خط خطی کنه. در ضمن با این روش آدم از مسایل مهم روز ایرانم توسط زیر نویسها باخبر میشه. اینکه مراسم شبهای احیا توسط کی و کجا برگزار می شه و یا تکرار این قسمت سریال کی پخش میشه یافلان فیلم سینمایی کی پخش میشه.

خلاصه اینطوری آدم می تونه آنسوی مرزها رابطه اش رو با صدا سیماش حفظ کنه.

لینک
پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   شهرکتاب   

بزرگترین مشکلم در حال حاضر اینه که کتاب فارسی برای خوندن ندارم. دلم می خواست اینجا یه شهر کتاب می داشت و آدم می رفت کلی کتاب می گرفت و می نشست  و می خوند. الان برای رفتن تو رختخوابم هیچ انگیزه ای ندارم. اینقدر باید خودم رو خسته کنم تا برای خواب برم توش. برای همین تختخواب اینجا رو اصلن دوست ندارم. تختخوابی که توش نشه کتاب فارسی خوند مفتم نمی ارزه.

لینک
دوشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   همه آنچه از ایران در چمدان دارم   

این چهار روزی که سرما خوردگی، خانه نشینم کرده. بد جوری دلتنگی  بهم فشار آورد. تازه فهمیدم که سگدو زدن چه نعمت بزرگیه. الان بسیار خوشحالم که هر روز تا دیر وقت  دانشگاهم و آخر هفته ها اینقدر کار عقب افتاده دارم که نمی دونم کدوم رو انجام بدم.

به این فکر می کردم که بیشتر از همه دلتنگ کی شدم. جوابش کار بسیار سختیه(گرچه جواب داره). دلتنگی هام برای هرکس یونیکه. هر کدوم از آدمای دور و ورم را یه جور دوست داشتم و دلم برای هر کدومشون جور خاصی تنگ شده. حالا فکر نکنین اینجا نشستم و دپ زدم و به پدیده غریب هوم سیک دچار شدم. چون تا حالا این بلا سرم نیومده. دلتنگی ربطی به خارج رفتن آدم نداره. بیشتر به فاصله بین افراد ربط داره. مطمئنم اگه ایران می بودم هم دلتنگ این ادما می بودم. همینطور که آدمایی که ایرانن الان دلتنگه منن؟! فقط فرق اینجا اینه که دلتنگ تعداد بیشتری آدم هستم.

خلاصه کلام! دلم برای همتون تنگ شده .

اینام چیزایی که با خودم آوردمشون . اگه چیزایی کم داره تقصیره  اضافه بار لعنتیه. باید به اینا یه تسبیح چوبی اضافه کنید که عزیزترین یادگاریمه ولی متاسفانه دست طلایه گرفتاره.

لینک
یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   ضيافت شام   

دو روزه که بد جور سرما خوردم. یهو اینجا دمای هوا اومد زیر صفر. حالا یواش یواش آدم سرمای اینجا رو می تونه حس کنه. نمی دونم تو زمستون چه غلطی می شه کرد.

دو شب پیش مهمونه شهردار استکهلم بودیم. هرسال ضیافت شامی به افتخار دانشجوهای تازه وارد در سیتی هال برگزار می شه. سیتی هال جایی که شام نوبل رو می دن. خلاصه برای ما ایکه مدت زیادی بود هیچی نخورده بودیم بسیار شبه خوبی بود . (تا) تونستیم شام چند شب دیگر را هم تهیه کردیم.

لینک
جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   روزمرگی هام   

 صبح حدود ساعت 6 که با زنگ موبایل از خواب پا می شم ، حدود نیم ساعت تا یه ساعت درون این تخت لعنتی وول می خورم تا پاشم. قبل از اینکه کفشام رو پام کنم ظرف ناهار و میوه و فلاسک آب جوش و خوراکی و... را توی کیفم جا سازی می کنم و از اتاقم بیرون می زنم.  متاسفانه از اینجا به بعد همش باید بدوم تا از مترو و اتوبوسها جا نمونم و گرنه ممکن یه ساعت با تاخیر به کلاسهام برسم. حدود چهل دقیقه تو دو خط مترو باید زمان رو سپری کنم و هیچ سرگرمی ای جذاب تر از آهنگ گوش دادن و سودوکو حل کردن نیست. بعد از مترو اگر به موقع به اتوبوس برسم 5و 6 دقیقه بعد تو دانشکده ام. کلاس ها اینجا از ربع ساعت شروع می شه. یعنی من کلاسم ساعت هشت و ربع شروع می شه. بعد از چهل و پنج دقیقه یه استراحت یه ربعه داریم و بعدش ادامه کلاس...

معمولن تا ساعت 10 شب تو کتابخانه اوقات می گذرونم . اون وقته شب حدود یک ساعت و نیم طول می کشه که به خونه برگردم. خونه که می رسم شام می پزم و ناهار فردا رو می ذارم تو یخچال و می خوابم و باز روز از نو....

این زندگی، نکبتی نیست؟

لینک
یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   شیش و بش   

این روزا خیلی کلافه ام. چون دیگه زمان تصمیم گیری نزدیکه . هر چه زود تر باید حداقل برای خودم روشن کنم که چیکار می خوام بکنم. این حس برزخی که نزدیک به یکساله روم مثل بختک افتاده مثله اینکه خیال نداره ازم جداشه. پارسال هر چه بود بین رفتن و نرفتن بود. اینکه :« تو که هنوز نرفتی که!» ، « پس چی شد، کی می ری؟»، « من که شنیدم تو رفتی!» سوالهایی که هیچ جوابی برایش نداشتن و هر کدومشان مثل پتکی بود بر فرق سرم. پارسال واقعن حس کردم برزخ از دوزخم هم می تونه بدتر باشه. هر چه بود با امید به آینده باهاش کنار آمدم. ولی کدوم آینده، آینده ای که هر چه پیش می روی پره از همین برزخها. اینده ای که هیچ تصوری ازش نداری؟

حالا هم، برزخ بین دو انتخابه، اینکه هر روز و هر ساعت ، تصمیم آدم عوض می شه. اینکه واقعن نمی دونی چی خوبه ؟ چی بد؟ اینکه هنوزم برای «بالاخره کجا می ری؟» هیچ جوابی نداری. اینکه یه شب راحت نمیتونی بخوابی از این فکر لعنتی که فردا بالاخره چه تصمیمی بگیرم. ما همه بدبختیم  ، چو فکر می کنیم که مختاریم.(مختاریم؟!)

همه و همه اینها فکر کنم از سرشت بی بنیادم (شایدم سست بنیادم) سرچشمه می گیره. اینکه محافظه کاری در مغز استخوانم نفوذ کرده. اینکه ترس از آینده وجودم رو فرا گرفته. نمی تونم باور کنم : «خودت رو رها کن». روزمرگی امانم رو بریده. چرا نمی تونم یه روز بدون دغدغه بخوابم. چرا همش ترس اینرو دارم که  چه جوابی به سوالهای دیگران بدم.  مگه آدم چقدر توان داره. چقدر تحمل داره. من دیگه می خوام تصمیم بگیرم که کجا باشم. می خوام فردا که از خواب پا می شم از همه چیز لذت ببرم.  می خوام اینبار اگه چاهی هست تا ته اش رو برم . فردا رستاخیزه.

 

من ترسو ام این رو خوب می دونم.

لینک
شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   زندگی به سبک سوئدی-سيگار   

قانونی جدیدن در چند کشور اروپایی تصویب شده ، که مصرف دخانیات را در فضاهای بسته ممنوع می کند. تو لندن با این قانون آشنا شدم ، چون همه مغازه هایی  که درونشان قلیان سرو می شد ، مجبور شده بودند بیرون از مغازه هایشان میز و صندلی بگذارند و قلیان را خارج از آنجا سرو کنند. در استکهلم هم به طور مشخصی با این موضوع بر خورد کردم.  همیشه آدمهایی را می بینید که بیرون از مغازه ای یا کافه ای ایستاده اند و مشغول سیگار کشیدن هستند. حتی خود صاحب مغازه و یا شاگرد مغازه هم برای سیگار کشیدن به بیرون می آیند. در اینجا پاساژهایی و جود دارد که مسیر گذر مردم است. مردم حتی برای گذشتن از این پاساژها که شاید چند دقیقه نیز طول نمی کشد با سیگار روشن وارد نمی شوند. حاضرند در هوا سرد و گاهن بارونی ، بیرون از پاساژ سیگار بکشند ولی داخل نشوند.

از همه اینها بگذریم نکته ای که خیلی برایم جالب بود و بارها شاهدش بودم اینه که. اگر فرضن درون صف اتوبوسی ایستاده اید و یک نفر سیگار به دست هم ، منتظر اتوبوس است . این جناب سیگاری با فاصله از بقیه می ایستد تا دودش بقیه را کمتر اذیت کند.

حالا این رفتارها را با سیگاری های ایران مقایسه کنید. که تمام کافه رفتن و کافه نشستن هایشان برای سیگار کشیدنه. برعکس اینجا، در تهران کافه جای سیگار کشیدنه. نکته اصلی این قانون اینه که سیگار را جزوی از حقوق اجتماعی افراد حساب نمی کند و ادمهای اینجام اکثرن این روپذیرفته اند.

این لینک ها رو هم تازه دیدم.+ و+و+

لینک
سه‌شنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   يک ماه گذشت   

برای آنهایی که دلشان تنگ شده بود.+

این عکس به طور خودبخود بعد از ۴۳ ساعت پاک می شود.

لینک
جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   زندگی به سبک سوئدی- وقتی قرار است ملتی حال کنند   

هر سوئدی که دانشجو شود. دولت سوئد ماهانه 2500 کرون به او کمک بلاعوض می کند. به نوعی حقوق می دهد. برای اینکه این عدد برایتان معنی پیدا کند ، توضیحی می دهم. برای یک زندگی مستقل دانشجویی در استکهلم  به این معنی که حتی در خانه پدریتان نیز زندگی نکنید و اجاره خانه بدهید، حداقل به ماهی3000 تا 3500 کرون احتیاج دارید. البته هستند کسانی که با کمتر از این هم زندگی می کنند ولی به آن دیگه زندگی نمی شه گفت. این حداقلی است که در روز 3 وعده غذایی را بخورید که در خانه تهیه کرده اید  و اتاقی داشته باشید که با یک نفر دیگر  شریک هستید و در عین حال از زندگی لذت ببرید.برای اینکه یک زندگی دانشجویی خوب و راحت داشته باشید بطوریکه سینما هم بتوانید بروید و اتاقی تک نفره داشته باشید و معمولن غذایتان را بیرون از خانه تهیه کنید، حد اقل به ماهی 7000 تا 7500 کرون احتیاج دارید. تقریبن نیمی از خرج ماهیانه مال مسکن است. برای همین اگر کسی مشکل مسکن نداشته باشد با این حقوق 2500 به راحتی می تواند در سوئد زندگی کند. ولی در اینجا( احتمالن مثل خیلی جاهای دیگر) اکثر دانشجو ها در طول دوران تحصیل دانشگاهی شان از خانواده جدا می شوند و مستقل می شوند. حالا بعضی ها از همان اول بعضی ها در میانه راه ، و این حقوق، طبیعتن برای زندگی شان کافی نیست. برای همین می توانند تا حدود 7500 کرون در ماه از دولت وام با نرخ بهره بسیار پایین بگییرند تا پس از اتمام تحصیل اگر سن شان بیشتر از (فکر کنم ) 50 سال نشده باشد و مشغول به کار شدند، آنرا پرداخت کنند. اگرم بیشتر شده بود این وام بخشیده می شود. اگر هم نخواهند زیر دین این وام بروند با چندساعت کار در هفته می توانند جبران کسری خرجشان را بکنند. نکته جالب این است که سوئدی ها در هر جای دنیا دانشجو شوند این کمک را می توانند بدون دادن هیچگونه ضمانتی ، دریافت کنند.

 

همانطور که می دانید دانشگاهها در سوئد هیچ شهریه ای نمی گیرند. و هزینه تحصیل و حتی بیمه نیز در اینجا کاملن مجانی است. تازه این همه آن نیست. در سوئد همه حق دارند از امکان تحصیل در دانشگاه استفاده کنند. حتی اگر ناشنوا باشند.

در یکی از کلاسهایم ، همکلاسی ای  دارم که ناشنواست. برای اینکه بتواند از مطالب کلاس استفاده کند از جلسه دوم درس دونفر هر جلسه سر کلاس درس حاضر می شوند تا حرفهای استاد را برای او به زبان اشاره بگویند.  کلاس ما به زبان انگلیسی برگزار می شود و این دو مترجم می بایست به زبان انگلیسی هم مسلط باشند. و کسی هم سر او منت نمی گذارد :حالا که برایت مترجم آوردیم باید درس سوئدی برداری.

لینک
پنجشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   بهترین جای دنیا   

بر اساس گزارش توسعه انسانی که توسط سازمان ملل در هفته قبل منتشر شد.مردم کشورهای نوردیک بهترین استاندارد زندگی در زمینه ی آموزش، دموکراسی، درآمد و بهداشت عمومی را دارا هستند. کشورهای نوردیک شامل: سوئد، نروژ، دانمارک، فنلاند و ایسلند می شود.

نروژ برای سومین بار پی در پی در صدر قرار گرفته است.  در نروژ 99 درصد مردم می توانند بخوانند و بنویسند، به ازای هر 100000 نفر 413 پزشک وجود دارد. متوسط امید به زندگی در آنجا 78.4 سال می باشد. نروژ همچنیم در صدر کشور های بخشنده در زمینه کمکهای خارجی و سیاستهای سبز محیط زیستی قرار گرفته است.

بر اساس همین گزارش مردم کشور لوگزامبورگ با متوسط در امد سالانه 53780 $ ثروتمند ترین کشور دنیا هستند. در نروژ متوسط درآمد سالانه 45000$ است. اما کشورهای نوردیک بخاطر یک جامعه متوازن در صدر قرار گرفته اند. در بین 17  کشورثروتمند جهان ، سوئد کمترین فقیر و بی سواد را داراست. در کشورهای ایسلند و فنلاند بی سوادر وجود ندارد. این 5 کشور بهترین وضعیت برابر جنسی بین زن و مرد را دارا هستند. امید به زندگی در بین این کشورها بین 77.7 سال در فنلاند و 78.9 سال در نروژ است. با این حال بیشترین امید به زندگی در اختیار ژاپن با 81.3 سال می باشد.

بر اساس این گزارش کشور های ثروتمند ثروتمند تر و فقیر ها فقیر تر شده اند. امید به زندگی در سیرالئون 38.3 سال است (نصف نروژ). در آنجا فقط 36% بزرگسلان توانایی خواندن دارند و متوسط در آمد آنها 470$ می باشد. 25 کشور ته لیست این گزارش همگی درون افریقا هستند.

نکته جالب توجه  اینکه ، میلیون ها تن از ساکنان کشورهای اسکاندیناوی در طی قرنهای گذشته برای فرار از فقر و جنگ به جا های دیگر مهاجرت کرده اند. ولی امروزه ، کشورهای نوردیک خوشبخت و با ثباتند. بطوریکه می شود به عنوان مدلی برای توسعه کشورهای دیگر مورد توجه قرار گیرند.

لینک
سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   به یاد فریدون مشیری   

   زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

    شعر من نیلوفر خشکیده در مرداب را ماند

     ابر بی باران اندوهم ، خار خشک سینه ی کوهم

    سالها رفته است کز هر آرزو خالیست  آغوشم

    نغمه پرداز جمال و عشق بودم  ، آه ...

    حالیا خاموش خاموشم

    یاد از خاطر فراموشم

    □□□

    روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

    عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت

    روزها اینگونه پرپر گشت

    لحظه های بی شکیب عمر

    چون پرستو های بی آرام در پرواز

    رهروان را چشم حسرت  باز

    □□□

    اینک اینجا شعر و ساز و باده  آماده است

    منکه جام هستی ام از اشک لبریز است می پرسم

    در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد  ؟

    در فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد  ؟

    در نوای ساز باید ناله های روح را گم  کرد ؟

    ناله ی من می تراود از در و دیوار

    آسمان اما سراپا گوش و خاموش است

    همزبانی نیست تا گویم به زاری  ، ای دریغ

    دیگرم مستی نمی بخشد شراب

    جام من خالی شده است از شعر ناب

    ساز من فریاد های بی جواب

    □□□

    نرم نرم از راه دور

    روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

    روشنایی می رود از آسمان بالا

    ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشاراست

    اما من ...

    همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

    همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

    همچنان لبریز از اندوه می پرسم 

    جام اگر بشکست  ؟

                ساز اگر بگسست ؟

                            شعر اگر دیگر به دل ننشست ؟

لینک
یکشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی