زندگی به سبک سوئدی - مسئله در   

یکی از چیزایی که در استکهلم بیش از اندازه مهمه و رابطه مستقیمی با شخصیت تون داره، اینه که چطور در را باز و بسته می کنید. قبل از اینکه توضیح بدم منظورم چیه، چند نکته را روشن کنم. منظورم در اینجا در های مکانهای عمومیه : مکانهایی که بدون اجازه میشه واردش شد. این در ها در استکهلم اغلب بزرگ و سنگین هستند و تقریبا همگی دارای فنر های بازگرداننده ی در هستند. بیشترشان هم شیشه ای اند. به علت سرمای بسیار زیاد هوا مخصوصن در زمستان، در ها موجودات خیلی مهمی اند و چون همانطور که  گفتم بسیار سنگینند. معمولن قبل از ورودی آنها، کلیدهای مستطیل مانند بزرگی خود نمایی می کنند که با فشار آنها در را باز و سپس بسته می کنند. تا اینجا مشکلی نیست. ولی درهایی که به این سیستم مجهز نیستند نیازمند توجه زیادیند.

در استکهلم اگر دری را باز می کنید باید حتمن و حتمن قبل از آنکه رهایش کنید تا بسته شود پشت سر خود را نگاه کنید و اگر کسی را در نزدیکی در دیدید که به سمت شما می آید باید در را نگه دارید تا او برسد و در را تحویلش دهید. شاید باور نکنید این رفتار بسیار برای سوئدی ها مهم است. از این رفتارهایی که انجام ندادنش به مثابه بی فرهنگیه و انجام دادنش وظیفه اجتماعی.  

لینک
شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

       

حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه

 اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

لینک
جمعه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   مجمع الجزایر استکهلم   

نیمی از مردم استکهلم (یک میلیون نفر) در حومه شهر در خانه های ویلایی زندگی می کنند. بر عکس تهران و دیگر شهرهای ایران، زندگی در حومه بسیار بهتر از زندگی در آپارتمانهای شهری است. چون هم هزینه زندگی پایین تر است هم خانه بزرگتر و راحت تری دارید که شال حیلت و باغ و غیره می شود و هم از همه گونه امکانات شهری برخوردارید. فقط مسئله طول زمان حمل ونقل است که البته به نظر من با توجه به سیستم حمل و نقل شهری دقیق در استکهلم می صرفد که آدم در حومه شهر زندگی کند.

استکهلم بر روی مجموعه بسیار زیادی جزیره های صخره ای بنا شده است. که همین نکته جلوه شهر را بسیار زیبا کرده است. ایده آل یک سوئدی برای زندگی، داشتن یک خانه، ماشین، مسافرت خارج در سال و قایق تفریحی ست. برای همین جای تعجب نیست که ببینید تمام ساحل این دریاچه های درون شهر مملو از قایقهای تفریحی است.

لندن در مقایسه با استکهلم با اینکه جمعیت بسیار بیشتری دارد ،شهر تمیزتر و منظم تری بود. در مترو لندن حتی اگر قصد کنید گم شوید نمی توانید. با همه پیچیدگی و تنوع خطوط مترو در لندن، طراحی اش بطوری ست که کسی آنجا گم نمی شود. ولی مترو استکهلم با اینکه بسیار ساده طرح ریزی شده اگر حواستتان جمع نباشد ممکن است گم شوید. و دیگر اینکه شبکه متروی لندن تقریبن تمام شهر را پوشش داده و به ندرت لازم می شود که مسیر طولانی ای را بر روی زمین با اتوبوس طی کنید. در صورتی که استکهلم اینگونه نیست. از طرف دیگر کندن تونل های مترو با توجه به صخره ای بودن زمین در استکهلم کاری به مراتب بزرگ بوده است.

آب و هوا در استکهلم با توجه به فصلی که درون اش هستیم بسیار خوب است. نسبت به لندن که عالی است. پاییز شروع شده و چند روز یک بار بارون شدیدی می آید ولی روزهای دیگر آفتاب لذت بخشی دارد. فقط کمی هوا سرد است، که طبیعی است.

لینک
دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   رانندگی با چراغ روشن   

برای آنهایی که از انگلیس خسته شده اند موضوع رو عوض کردم. ولی باز به انگلیس بر خواهیم گشت.

بعد از حدود یک هفته لندن گردی از طریق یک فرودگاه پرت به یک فرود گاه پرت دیگه در نزدیکی استکهلم رفتم. هرآنچه از استکهلم شنیده بودم در این خلاصه می شد که کشوری سرد با مردمانی یخ تر و شبهای بلند در زمستان. بطوریکه همه دچار افسردگی مزمن می شوند.

هوا کمی خنک تر از لندن بود ولی بسیار بسیار مطبوع تر. در مسیر رفتن به استکهلم آنچنان مناظر زیبایی دیدم که مبهوت طبیعت زیبای آنجا شدم. جاده هایی که از میان جنگل ها و مزارع می گذشت. در همان یک ساعت اول تمام آنچه را که شنیده بودم فراموش کردم. بعد از 80 دقیقه در مرکز شهر استکهلم بودم. شهری که هیچ نشانی از پایتخت بودن نداشت. هوا تمیز و شفاف بود .  آسمان آنجا رنگ دیگری داشت.

اولین چیزی که در استکهلم نظرم را جلب کرد چراغ روشن ماشین هایی بود که از روبرو می آمدند. انگار که همین الان از تونلی خارج شده اند و فراموش کرده اند چراغشان را خاموش کنند. آدم هی می خواد بهشون چراغ بده که متوجه چراغ روشن ماشینشان بشوند. طبق قانونی، تمام ماشین های در حال حرکت می بایست با چراغشان روشن باشد. چون بر طبق آمار اینطوری حوادث رانندگی  کاهش میابد.

لینک
پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   زندگی زیر زمین   

از لحظه ورودم به خاک انگلیس ، تا لحظه ترک آنجا ، بیشتر وقتِ جابجایی ام را در زیر زمین سپری کردم. شبکه در هم رفته خطوط مترو به راحتی امکان دستیابی به هر نقطه از شهر را برای هر کسی مقدور می سازه. بطوریکه اکثر آدمهایی که از هواپیما پیاده شدند با مترو به خانه شان رفتند. برام جالب بود که برخلاف تهران هر اندازه بار داشته باشی می تونی ان را وارد قطار مترو و یا اتوبوسها بکنی و البته تمام وسایل حمل و نقل عمومی شان جایی برای ویلچر سواران ، کالسکه بچه و بار مسافران دارند.زیرِ زمین ، زندگی مخلوطی از نظم و خشونته.

چیزی که خیلی توجه ام را تو مترو به خودش جلب کرد، وضعیت مطالعه انگلیسی ها بود. اکثر آدمها در مدتی که تو مترو نشسته بودند یا منتظر مترو بودند در حال خوندن کتاب بودند. من اصلن ندیدم کسی با موبایلش ور بره.

 فقط آدم باید حواسش جمع باشه چون اونجا چیزی بنام حق تقدم وجود نداره برای بدست اوردن جای نشستن باید از روی غریزه حیوانیت عمل کنی و گرنه مجبور می شی یک ساعت یا بیشتر ایستاده حرص بخوری.  انگلیسی ها اگر قوانین نانوشته شان را رعلیت نکنی به راحتی بهت فحش می دن و برخودهای خشن انجام می دن. یکی از آنها اینه که وقتی قطاری رسید باید کاملا کنار بایستی تا اول مسافران خارج بشن ، وقتی همه خارج شدن آنوقت باید بسیار زرنگ باشی تا بتونی جایی برای خودت پیدا کنی. قانون دیگه توی پله برقی های مترو اگر بخوای ثابت جایی بایستی باید سمت راست بایستی و گرنه همراه فحشی که نثارت می شود به شدت هولت هم می دهند. و در این زمینه هیچگونه رودربایستی با کسی ندارند.  سمت چپ مال کسانیِ که می خواهند سریعتر از پله برقی بالا یا پایین برن.

لینک
سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   نه سپتامبر   

مطمئنن از هرکی بپرسن پس فردا چه اتفاقی افتاده . به راحتی جواب میده. ولی اگه بپرسن دو روز قبلش چه اتفاقی افتاده عمرن اگه بدونه.

درست تو همون سالی که یازده سپتامبر اتفاق افتاد. نه سپتامبر چه اتفاقی افتاد؟

راستی من یازده سپتامبر امسال باید برم ویزای آلمانم رو بگیرم. فکر می کنین اتفاقیه؟

لینک
دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   دزدی، به وسعت یک کشور   

به جرات می تونم بگم که آدم می تونه تو لندن یک ماه حتی بیشتر زندگی کنه بدون اینکه حوصله اش سر بره و برای تفریحاتشم یک قرون (سِنت) خرج نکنه. لندن پر است از موزه ها و گالری های جور وا جور که همگی مجانی هستند گالری ملی، موزه تاریخ طبیعی، موزه علم، بریتیش میوزیم، موزه جنگ، امپریال کالج، هایت پارک، قصر باکینگهام، ساعت بیگ بن، مجلس عوام، رصد خانه گرینویچ و چندین پل تاریخی که برروی  رودخانه تیمز قرار گرفته جاهایی بود که من با توجه به وقت کمم تونستم برم. چهار تای اول هر کدوم یک روز دیدنشون طول می کشه . اینقدر مفصل و بزرگن. و برام جالب بود که همگی هم مجانی بودن .

نکته جالب توجه دیگرشون  طراحی موزه هاش بود.  طراحی نه به معنای معماری شان که در جای خودش زیبا بود بلکه به معنای نحوه ارایه مطالبشان. کاملن مشهود بود موزه هایی مثل موزه علم و موزه تاریخ طبیعی شان هدف دار و با برنامه ساخته شده است. حجم آموزشی که در همین دو موزه به بچه های انگلیسی با یک بازدید ساده داده می شد اگر نخوام بگم بیشتر از حجم اموزشی کل دوران تحصیلمان در ایران بود باید بگم مفید تر از کل ان دوران بود.  اگر بازدید کننده های خارجی درون موزه را کنار بگذاریم.  انگلیسی های بازدید کننده دو قسم بودند یکی کودکان دبستانی که همگی برای بازدید یا بهتر بگم بازی آمده بودند. و بقیه پدر و مادران این بچه ها. این بچه ها در دوران دبستان اطلاعاتی بدست میاوردند که منه ایرانی ای که در دهه دوم زندگی ام هستم یا نمی دونستم یا به تازگی در دانشگاه با انها اشنا شدم. و هر چه بیشتر از سیستم مزخرف آموزشی ایران متاسف می شدم.

تاسف بیشتر و عمیق ترم در بریتیش میوزیوم بود. من از لذت و حیرتی که از عظمت و شکوه موزه و اجناس درون آن فرا گرفتم سنگینی استعمار را حس کردم. نمی خوام فضا را خیلی درماتیک کنم . ولی بزرگترین دزدی های تاریخ را آنجا می بینید که با افتخار نمایش داده شده اند. هر تمدن باستانی ای که تصور کنید نشانی در آنجا دارد. شما را نمی دانم ولی من بخاطر اموال به غارت رفته خود بسیار تاسف خوردم.

تجربه جالب دیگرم ، موزه ی جنگ بود در جنوب لندن که پس از یک راه پیمایی نسبتا طولانی در کوچه پس کوچه های سنگفرش شده لندن داشتم. موزه همانطور که از اسمش پیداست درباره جنگ و ابزار و ادوات جنگی است. بازسازی سنگرها و فضاهای درون خاک ریز، ماکت یه خانه متوسط لندنی در زمان جنگ جهانی دوم و عکسهایی از دو جنگ جهانی .ولی جالب ترین بخش آن نمایشگاه هولوکاست بود. از کل موزه هایی که رفته بودم این نمایشگاه تنها بخشی بود که عکس گرفتن در آن ممنوع بود همینطور می بایست موبایل خود را خاموش می کردیم. در ضمن ورود بچه ها هم توصیه نمی شد. اگر هولوکاست آن بود که در آن نمایشگاه نشان داده شد باید بگم که باید به شدت به آن شک کرد. البته شاید من دقیق نگاه نکرده باشم ولی بیشتر به نظرم آمد که بجای ارائه دلیل و مدرک در صدد بودند که جو سازی کنند. همینکه برای این بخش خرج زیادی کرده بودند و عکس گرفتن و روشن گذاشتن موبایل ممنوع بود شک بر انگیز بود.  به هر حال به نظرم این نمایشگاه بیشتر ارزش تبلیغاتی داشت.

لینک
جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   اینچ، فوت، مایل   

انگلیسی ها به طرز احمقانه با همه دنیا فرق دارند. تمام پریزهای برقشان سه شاخه است و برق شهری 250 ولته. فرمان ماشین هاشون سمت راست قرار گرفته. برای همین برای گذر از خیابون ها باید خیلی حواس جمع باشیم چون ما بر حسب عادت اول سمت چپ را نگاه می کنیم در صورتیکه اونجا اول باید سمت راست رو نگاه کرد. واحدهای اندازه گیری شونم که خیلی مزخرفه. درست به همین خاطر که همه چیزشون فرق می کنه آدمهای غیر قابل تحملی به نظرم آمدن. یه خود برتر بینی در رفتارهاشون و برخورداشون مشاهده کردم که اصلن با هاشون حال نکردم. براشون خیلی مهمه که انگلیسی را با لهجه خودشون حرف بزنی و گرنه عقب مونده به حساب میای.

لینک
چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   آب و هوا   

برای اولین بار در زندگیم به اهمیت اخبار هواشناسی پی بردم. تازه فهمیدم چقدر آب هوای ایران خوبه. تو لندن مجبور بودم چتر یا بارونیم رو همیشه با خودم همه جا ببرم. چون در عرض چند ثانیه چند کیلو بر وزنم افزوده می شد.  بعد از دو روز تنها خبری که برام اهمیت داشت، وضعیت آب و هوا در بیست و چهار ساعت آینده بود. دو روز آخری که اونجا بودم هوا آفتابی شد و بسیار گرم، درست مثل یه روز آفتابیِ مرداد ماه در تهران. یهو این انگلیسی های آفتاب ندیده، بی جنبه شدن. متوسط سرعت راه رفتنشون بشدت کاهش پیدا کرد کمی خوش برخورد شدن و لباس آستین کوتاه و بی آستین و شلوار کوتاه ومایو و ... پوشیدن . بدبختا مثل اینکه خیلی تحت فشار بودن چون هر جا پیدا می کردن لخت می شدن تا حموم آفتاب بگیرن. فقط شانس آوردن که پلیسشون طرح امنیت اجتماعی نداره چون با این وضع لباس پوشیدن حتمن حکم شون اعدام بود.

لینک
سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   بر فراز خليج فارس   

این می تونه بدشانسی آدم باشه که اولین خاک خارجی که پا توش می زاره دبی باشه. ولی دیدن خلیج فارس ازون بالا خودش تجربه خوبیه. بغل دستیم تا دبی، یه زن بد عنق انگلیسی بود ازونایی که همیشه شاکی هستن. هر چند وقت یه بار بهونه ای گیر میاورد تا به یکی بد و بیراه بگه .  پرواز با امارات روی هم رفته خوب بود. چون همش در حال پذیرایی شدن بودیم و هی یه چیزایی می دادن بخوریم علاوه بر آن یه تلویزیون شخصی داشتیم که می تونستیم کلی فیلم و کارتون نگاه کنیم. فقط مدت پرواز طولانی بود . از لحظه پرواز از فرودگاه امام تا لحظه مهر ورود به انگلیس دوازده ساعت طول کشید.

من از همون اولی که تو هواپیما نشستم دلتنگ شدم. یاد خداحافظی های هول هولکی شب قبلش با دوستام افتادم. گرچه سعی زیادی کردم مسخره بازی در بیارم ولی حداقل دوتا از اونا خیلی سخت بود. هنوزم تو فکرشم که آیا درست و حسابی آنطور که می خواستم خداحافظی کردم یا نه؟ در واقع از همون توی هواپیما احساس غربت بد جوری من رو گرفت.

آخرین مرحله ، مامور اداره مهاجرت تو فرودگاه هیثرو بود که مهر ورود را تو پاسپورتم کوبید تا من نفس راحتی بکشم.

عنوان نوشته ام برگرفته ازنام کتابی است. به اونایی که علاقمند تاریخ انقلاب ایران مخصوصن تاریخچه مبارزات مسلحانه در داخل و خارج توصیه اکید می کنم این کتاب رو بخونن. مجموعه جالبی از خاطرات شخصی و جمعی یکی از اعضای سازمان مجاهدین در خارج ایران قبل از انقلابه که نشر نی چاپ کرده.

لینک
سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

       

این وبلاگ متعلق به ميرفندرسکی می باشد
لینک
دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی