سملا خورون   

-1 هفته گذشته اینجا یه جشن ملی داشتند. البته با شنیدن جشن فکر نکنید چهار شنبه سوری راه انداخته ان. نه، جشن های اینجا گاهی اینقدر کوچیک و مختصره که آدم تعجب می کنه از این همه انرژی و هزینه ای که صرف  اش می کنن.

سِملا، یک جور شیرینی خامه ایه. هفته پیش مراسم خوردن سِملا بود. به این ترتیب که مردم در محیط های کاری دعوت می شدن تو ساعت خاصی بیان شیرینی بخورن و البته چای یا قهوه ی خودش رو ببرن. یا همدیگر رو  به صرف سملا به خونشون دعوت می کردن. جالبتر از اون مطالب نشریات اینجا بود که کلی مطلب ریز و درشت با عکسای جورواجور از آن چاپ می کردند و یاداوری می کردند که تو این هفته سملا خورده بشه و رنکینگ های مختلفی از مغازه های محل فروش سملا چاپ می کردند.

-2 برای صفحه ام موسیقی گذاشتم. احتمالن برای بازکردن صفحه دچار مشکل شوید. ولی مدتی بود که بدجوری هوای موسیقی حکومت نظامی را کرده بودم. دوستی عزیز برایم فایلی از آن را فرستاد . گفتم شما را نیز بی نصیب نکنم. می خواستم موسیقی را همراه با پستی راجع به انقلاب بگذارم که غم نشسته در این قطعه بی شباهت با ان نبود. ولی از آنجایی که مدتی است خیلی در نوشتن تنبل شدم. نوشته ام را به بعد موکول می کنم. فعلن دم را غنیمت می شمارم.

 

لینک
یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   آن سالهای سگی   

 یک سال و اندی می شد که به مخلفات سر نزده بودم. تقریبن فراموشش کرده بودم. دلم گرفته بود. یادش افتادم و نشستم همه پست هایم را از اول تا آخر خواندم. وقتی با الانِ خودم مقایسه می کنم می بینم که پسرفت داشته ام. هرچی از نوشته های شلخته و بی سر و ته اینجا ناراضی ام، نوشته های آنجا را دوست داشتم.حتی اشعار آنجا خیلی دوست دارم. البته شرایط خاصی بود آن یک سال و نیم. باید جایی می نوشتم. خیلی از مسائل و خاطرات برایم یادآوری شد.

نمیدانم چرا به کسی نگفتم که وبلاگی دارم و آن چند نفری هم که فهمیدند، تعدادشان از انگشتان دست کمتر بود. شاید از لو رفتن بعضی از چیزها و کس ها می هراسیدم. ولی هرچه دیروز خواندم، دیدم باز هم آنقدر در لفافه بعضی مطالب را گفته ام که عمرن کسی منظورم را بفهمد. با اینکه خواننده چندانی نداشت، بازهم خیلی از مطالبم را نگفته ام. از دیروز که تصمیم گرفتم موجودیت وبلاگ قبلی را اعلام کنم هی وسوسه شدم که پنج تا از پست هایم را پاک کنم. ولی متاسفانه رمز وبلاگ را فراموش کرده ام. ناچارم که این پنج پست را که خیلی هم دوستشان دارم برایتان باقی بگذارم.

عادتی دارم، خوب یا بد، نمی دانم. همیشه مسائل و تجربه هایی دارم برای پنهان کردن حتی از نزدیک ترین کسانم. دوست ندارم که کسی احوالات حالم را دقیق بداند. برای همین خرده مگیرید که چرا زود تر وبلاگ ام رو نکرده بودم. خواستید می توانید به آن سر بزنید. ولی از من مپرسید که فلان پست منظورش چی بود یا بهمان کس، کی بود. اگر وقت اضافه داشتید و خواستید مرا بیشتر بشناسید توصیه می کنم بجای اینجا، آن وبلاگ را بخوانید.

مخلفات


لینک
چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   انتزاع   

تو این دنیای متمدن که تب روشنفکری همه رو بدجوری گرفته من هنوز عقب افتاده ام. هنوز برایم واژه ها معنا هایی دارند که گویا مدتهاست کسی برایش تره هم خورد نمی کنند و در عوض مفاهیمی را درک نمی کنم که جزوی از بدیهات زندگی روزمره خیلی ها شده است.

برای من هنوز، هرچه که در درون مرزهای جایی به نام ایران اتفاق می افتد، مهم است. هنوز رگه هایی از ناسیونالیسم مبهمی در من وجود دارد، هنوز وطن مفهوم خودش را برایم از دست نداده، هنوز از ایرانی بودن خجالت نمی کشم. به قول دوستی هنوز در بدویت ما قبل تمدن زندگی می کنم. چون برایم جهان-وطنی پوچ و تو خالی است، چون هرچه که زلزله بم مرا تکان داد، سونامی شرق آسیا نگرانم هم نکرد. هنوز برایم استعمار و استثمار دو واژه با معنا هستند. ثقیل است که کسی خود را متعلق به جامعه جهانی بداند و مرز را بی مفهوم. بر خلاف نظرات روشنفکرانه، مرزها همه قراردادی نیست. مرزها برپایه واقعیتی هم هست . بله من هیچ مرزی بین خودمان و افغانستان می پذیرم و به شدت نگران اخراج افغانهایم. ولی ما و آمریکا چه وجه مشترکی داریم که مرز را بی معنی کند؟ نگویید انسان که پزی است روشنفکرانه! هیچ نمی پذیرم که غم انسان را کمتر از آنهایی می خورم که خود را بری از هر امر انتزاعی می دانند. می دانم می شود جهانی فکر کرد و بومی عمل کرد. ولی آنچه را نمی فهمم بی هویتی است یا بهتر بگویم فرار از هویت است. می بینید برایم هنوز هویت معنی دارد.

 

لینک
یکشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی

   بازگشت   

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز

                              که پایانِ شب سیه، سپید است

برای مدتی حدود یک ماه اینجا رو بستم. دلیل خاصی نداشت جز خستگی. مطالب زیادی را فقط بخاطر بی حوصلگی و خسته بودن ننوشتم. در حال حاضر اوضاع  ام به نسبت چهار، پنج ماه گذشته آرام تر و بهتره. ولی چه آرامشی ؟ وقتی می خوانی و می شنوی ،فلانی در زندان سنندج خودکشی!!!؟ کرده، یا بواسطه سرمای هوا روزانه چند نفر در ایران از شر زندگی راحت می شوند و چه و چه...

دوباره می خوام شروع کنم به نوشتن. از همه کساییکه این مدت اینجا سر می زدن و ابراز محبت می کردند هم ممنونم.

لینک
دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦ - ميرفندرسکی