عادت می کنیم   


اتفاق جالبی برایم افتاد. به طور کاملن تصادفی کسی را دیدم که من را بیشتر از خودم می شناخت. در واقع خودم را که نه! خانواده و اطرافیانم را. کسانی را که سالهاست می شناسم، او نیز می شناخت. شاید بیشتر از سی سال بود که از آنها خبر نداشت. دچار گیجی موضعی شده بودم. ولی شناختمش! هیچ وقت تصور نمی کردم روزی اینگونه یکی از آنان را ببینم که برایم مدتهاست؛ شخصیتهای داستانی شده بودند. داستانهایی که بارها و بارها شنیده بودمشان و الان پس از این همه سال دیگر مرز بین واقعیت و خیالم را تشخیص نمی دهم. خوب تجربه بسیار شگفت انگیزی بود وقتی یکی از آن شخصیتهای داستانت را به چشم خود می بینی. اول باور نمی کنی، باور نمی کنی که این شخصیتها هم زنده اند پس داستان چه می شود؟ پس خیالاتت چه می شود؟ از بس شنیدی و ندیدیشان ، هویت مجازی یافته اند. می نشینی و هی برین مغزت فشار میاوری که به یاد بیاوری که کجای این داستان واقعیت داشت. اصلن واقعیت داشت؟ خیلی وقت بود که عادت کرده بودی همه یک داستان است ولی حالا می بینی که شخصیتها واقعی اند و زنده، گرفتار دوگانگی عجیبی می شوی. در تمام این سالها می دانستی که واقعی اند ولی در لحظه ی برخورد می فهمی که باور نکرده بودی.  صحبت کردن با او نیز به نوبه خود جالب بود. هرچه او تلاش می کرد از من تصویر امروزین آدمها را بیابد، من تلاش می کردم تصویر گذشته شان را بیابم. ولی زمان فرصت بیشتری نداد و من ماندم با کلی خیال و سوال نپرسیده. او را نمی دانم؟! که حتی از وجود و هستی من نیز خبر نداشت.

لینک
سه‌شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   سرن 8   

 

امروز بالاخره فهمیدم چرا غرب پیش رفت و ما عقب ماندیم! صبح مثل همیشه که آمدم سرن و کامپیوتر کذایی را روشن کردم و شروع به چک میل کردن در انواع و اقسام صندوق های پستی کردم. نامه ای از سوی رئیس کل سرن  خطاب به من آمده بود. به این مضمون که: ما به تو افتخار می کنیم، در واقع همه ما باید افتخار کنیم. این خارجی ها سریع می فهمند که باید به کی افتخار کنند. بی خودی که پیشرفت نکردند. منم البته جواب دادم و گفتم من هم به خودم افتخار می کنم. و برای اینکه بفهمین من اینجا چه می کنم . توصیه می کنم این لینک را با دقت ببینید. البته منظور از دقت اینه که تا آخر ببینید و از نیمه رهایش نکنید. +  

شنبه گذشته اینجا آتش بازی بود و من هم البته حضور بهم رساندم یک ساعت طول کشید. من که اتش بازی دیگه ای جز چهار شنبه سوری ندیده بودم، خیلی خوشم آمد و البته به همین دلیل فرداش به روی خودم نیاوردم که عجب اتش بازی فوق العاده ای بود که مبادا این فرنگی ها بگن عجب ندید بدیدی بوده. خوب از شانس من اینها ندید بدید تر بودند. هر جا می رفتم اولین سوال این بود که دیشب رو دیدی؟ من هم که هی فکر می کردم دیشبش حتمن اتفاق دیگه ای افتاده، هی می گفتم نه، مگه چه خبر بود؟ بعدن فهمیدم گویا یکی از معروف ترین آتش بازی ها بوده و کلی آدم هر سال میان که فقط آتش بازی  را ببینن.

اتاقی که ذکر خیرش را در پست قبلی کردم، مزایای دیگری هم دارد.  اول اینکه اینترت ندارد و این خود باعث می شود که شبها دغدغه خاصی را نداشته باشم. از ان مهمتر اینکه شبها صدای خورپف ! همسایگانم به راحتی و وضوح فراوان قابل شنیدن است.

لینک
چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   سرن-7   

آرزو به دل ماندم که خارج از ایران یه حمام با خیال راحت برم. تا وقتی که خوابگاه بودم همش باید حواسم می بود که دوشم را کمتر از ده دقیقه  بگیرم .تازه با کلی اما و اگر. که مثلن تا نیم ساعت قبلش کسی ظرف نشسته باشه و ازین حرفها وگرنه مابقی قضایا را می بایست زیر دوش آب سرد طی می کردم. بعدش هم این حمام خانه جدیدم اینقدر تنگ و کوچیکه که همش به در و دیوارش اصابت می کنم و آزادی درجه رو ازم صلب کرده. خوب مسافرت آلمان که از همه بدتر بود. یه حمام به اندازه سالن غذا خوری داشت با یه وان! خوب معلومه تا این حمام بخواد هوای توش مطلوب بشه یک ساعت طول می کشه از طرفی دوش هم نداشت. یعنی داشت ولی با یه دست مجبور بودی دوش رو بالای سرت نگه داری تا آب رویت بریزه. یه دستی هم که کاری نمی شه کرد. همش دغده دست دیگه رو داری. خوب وضعیت حمام در اینجا بهتر که نشده بدتر هم شده. یه دوش وجود داره با یه سلول یک و نیم در دو. دوش هم ثابته و مجبوری  به نسبته آبی که می پاشه خودت را سازگار کنی. از همه بدتر شیر آبی وجود نداره که تنظیم کنی چه مقدار اب و فشاری مطلوبت هست. یه دکمه وجود داره که به سختی باید فشارش دهی تا به مدت سی ثانیه آب بریزه رو سرت. اتفاقی که میفته اینه که همش داری دنباله آب می دویی که خیس بمونی. بعدم هی دکمه رو فشار می دی تا دوباره آب بیاد. خوب ازین بدتر دیگه نمی شد. تا اینکه به اتاق جدیدم نقل مکان کردم. دوش این یکی هم مثل قبلی بود با این تفاوت که دیگه نمی شه دمای اب رو هم خودت تنظیم کنی و البته سی ثانیه به هفت یا نه ثانیه با توجه به توان و قدرت انگشت شسصتتان تقلیل پیدا کرده.

خوب همانطور که گفتم اتاقم را عوض کردم. در واقع بعید می دونم که کسی در سرن مانده باشه که به من سلام کرده باشه ولی دنبال خانه برایم نگشته باشه. این بار با استاد عزیز به دنبال خانه گشتم و البته اتاق بسیار ارزانتری یافتم که برای یک ماه اینده کفایت می کند.

 

لینک
دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   ربط گودرز به شقایق   

 

بد جوری آماج حملات ناجوانمردانه ای قرار گرفته ام. هرکی زوری داشت سر من خالی کرد. قضیه ام بر می گرده به پست قبلی ام. مجبورم دفاعیه ای بنویسم و از خودم دفاعِ نیم بندی بکنم. الان که فکر می کنم پشیمانم که اقرار کرده ام روشنفکر نمی شم. چون الان بعد از ارشاد شدن فکر می کنم روشنفکر شدن مثل دستشویی رفتن اجباریه. یعنی آدم هر چقدرم ادعا بکنه موقع اش که برسه مجبوره بره دستشویی(روشنفکر بشه). خوب البته یه اختلاف جزیی هم دارند اونم اینه که در دستشویی از درونت به بیرون چیزی می تراوشد و در روشنفکر از بیرون به درون .

من خودم از اینکه مجبورم برای دیدن فیلمهایم آنها را دانلود کنم خیلی ناراحتم ولی عملن هیچ راه دیگه ای ندارم. چرا البته راه دیگه اینه که فیلمی نبینم.

من خودم از این لحنی که در نوشته قبلی ام بکار برده ام راضی نیستم. کاملن قابل درک است که یکی از دوستداران خسرو شکیبایی که با گوگلیدن نام آن فقید از دست رفته سر از وبلاگ بنده در میاورد چه حسی بهش دست بدهد. وقتی اعتراف من را می خواند که نه هامون برایم مهم بوده نه او.خوب حداقل کاری که می کنه اینه که دیگه به وبلاگم سر نمی زنه. اولن اشتباه خود را می پذیرم که نباید اسم کامل را می گذاشتم که با یک گوگلیدن ساده سر از وبلاگم در بیاورد. در ثانی من خودم اعتماد به نفسم را از دست دادم وقتی هرجا سر زدم و خواندم که همه از این واقعه خیلی ناراحت شده بودند. حتی کسانیکه مدتها بود ننوشته بودند، شده یه خط نوشتند که همچنین اتفاقی افتاده و تاسفشان را ابراز کردند. یعنی قاعدتا برای کلی آدم که در جامعه آماری من قرار گرفته اند، براشون این اتفاق مهمی بوده.

بازم من خودم اعتراف می کنم که عقده ای بار آمدم  چون با دوستان بیست سال بزرگتر می بایست می رفتم هامون و سارا و پری و لیلا و بانو و ... می دیدم. نتیجه این عقده ای بار آمدنم این شده که یکبار با یکی از دوستانم که یک روز بود دوست شده بودیم به دیدن فیلمی ژاپنی رفتیم که زیر نویس فرانسوی داشت. خوب تصور کنید داخل سینما چه بر سرم آمد. نه! آنطور که فکر می کنید نشد، چون حدودن نصفه ی پایانی فیلم کل سالن سینما در حال خندیدن بودند. هیچ وقت هم نفهمیدم اونی که اول خندید و بقیه پشتش خندیدیم. ژاپنی یا فرانسوی بلد بود یا به چیزه دیگه ای خندید.

حالا دیدین آدم موقعی که مجبوره باید روشنفکر بشه و گرنه در بهترین حالت جاش رو خیس می کنه.

 

 

لینک
سه‌شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   سرن-6 (در دفاع از روشنفکران)   

 

خوب این هفته ام که گذشت اتفاق قابل عرضی نیفتاد. کم کم دارم نا امید می شوم که اتفاقی بیفته. کمی بر روی پوستر مذکور کار کردم که نمی کردم سنگین تر بودم. بیشتر وقتم به مرور خاطرات گذشت. اولین بار که خبر فوت خسرو شکیبایی رو خواندم حقیقتش زیاد برام مهم جلوه نکرد. خبر های دیگه بی بی سی برام جذاب تر بود. یه چند روزی گذشت تازه فهمیدم حمید هامون مرده! راستش بازم مهم نبود. یادمه یه چندین سال پیش با دوستی که خیلی اهل فیلم و سینما بود در حال گپ زدن بودیم(از دست گپ هایی که بعدن فهمیدم می گن گپ روشنفکری) بحث به مهرجویی رسیده بود و من گفتم از مهرجویی خوشم که نمیاد هیچ، خیلی بدم هم میاد، بنده خدا با کلی تعجب پرسید یعنی از هامون هم بدت میاد، منم با اعتماد به نفس زیاد گفتم شاید تنها دلیل بد اومدنم از مهرجویی همین هامون باشه. خوب اون موقع نفهمیدم که چه حرف ضد روشنفکرانه ای زدم و چقدر آن دوست عزیز رو که رویم کلی حساب باز کرده بود مایوس کردم. فکر کنم مهرجویی تنها کسی باشه که همه فیلم هایش رو دیده ام ، اون موقع که همه می رفتن گلنار ، پاتال و آرزوهای بزرگ و دزد عروسکها می دیدن من از بخت بدم با گروهی از دوستان بیست سال بزرگتر از خود به دیدن هامون ، سارا و پری و اینها می رفتم و تو سینما می خوابیدم. درواقع وقتی می گم همه را دیدم منظورم اینه که باهاشون خوابیدم. ازون بدتر تو جلسات نقد فیلم شرکت می کردم و همه اش از فیلمی که چیزی نفهمیدم تعریف می شنیدم. خوب هامون هم ازین دست فیلمها بود ، فقط  یادمه که دایره بینندگانش کمی وسیع تر بود و اهل فامیل هم دیده بودندش.

 خوب پس از گذشت اینهمه سال، دوباره هی دیدم همه دارن از هامون تعریف می کنن. اینقدرم این چوب روشنفکری رو کوبیدن تو سرم که هامون فلان وبی سانه گفتم بشینم دوباره فیلم رو ببینم تا چیزی از روشنفکر بودنم کم نشه. جلوی آینه بتوانم وایستنم و به خودم بگم خاک توسرت دل می خواست یه گهی بشی ولی هیچ پخی نشدی. خوب تلاش اولیه ام برای باز کردن لینک فیلم بی نتیجه ماند و البته این باعث شد که فیلم بغل دستش را باز کنم که از قضا فیلمفارسی بود. خلاصه این تلاش نافرجامم برای روشنفکری باعث این شد که در طول هفته روزی دوتا از فیلمفارسی هایی که در سالهای اخیر ساخته شده اند را ببینم. الان واقعن نمی دونم اینهمه انرژی و وقت رو از کجا آوردم که به زعم من اینهمه فیلم مزخرف را نگاه کردم. البته الان پشیمان و نادمم ولی برایم جالب بود هر چی در این هفت ، هشت سال این فیلمها را روی پرده سینما دیدم و نرفتم ببینمشون همه رو در عرض یک هفته مرور کردم و به پتانسیل فرهنگی مان افتخار. اینم نتیجه هامون دیدن من شد. خوب برای اون دسته از کسانیکه خیلی مشتاقن بدونن من آخر سر هامون رو دیدم یا نه باید بگم بله دیدم. خوب قاعدتا نظرم مثل دوران طفولیتم نیست ولی فرق زیادی هم نداره. گفتم بیام اینجا اعتراف کنم که منه هامون ندیده و دیده روشنفکر بشو نیستم.

لینک
یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   سرن-5   

این چند روز خیلی بیکار بودم. عملن ول گشتم. بوروس و ماریکا مجبور بودن تو یه آزمایشگاهی شیفت بایستن و از اونجاییکه ثبت نام من هم به طور لاکپشتی داره جلو میره ، کلید آزمایشگاه خودمون رو نداشتم. پس تا تونستم داخل سرن به گشت و گذار پرداختم و گه گاهی هم سری به کلاسهای مدرسه تابستونی زدم. یه خورده داره از ذرات خوشم میاد ولی در همین حد. عصر ها میرفتم آزمایشگاه و ایلکا رو می دیدم و چند دقیقه ای میل ام رو چک می کردم و می امدم خانه .بگذریم. خلاصه این خوشگذرانی زیاد نپایید. چون دیروز اولین دشتم را کردم و دیدم هشصد فرانک ناقابل سویس کمتر از مقدار گفته شده بهم بود. وقتی موضوع را با رییس کل مطرح کردم کاشف به عمل آمد که چون بنده 5 ام این ماه رسیده ام و از قضا آخر هفته بوده و 7 ام حضورم در سرن ثبت شده پس 7چون تو این 7 روز سودی به سرن نرسیده معادلش رو ازم حقوقم کم کرده اند. کاملن منطقی به نظر می رسه. حالا معلوم نیست مابقی روزهایی که تو سرن بوده ام ،چه سودی رسانده ام که حقوقم را دارن می دن. خوب اینرو گفتم تا هرکی می خواد بشینه حساب کنه کل حقوق توافقی ام چقدر بوده.

امروز بالاخره استاد گرامی (البته که با استاد عزیز و خوشحالم فرق داره) را دیدم و از انجاییکه قرار بوده با ایشون کار کنم خوب سر تا پا گوش بودم تا ببینم چی میگه .  گویا دیروز تازه رسیده بود. دیدنش هم کاملن شانسی اتفاق افتاد . داشتم سینی غذام رو تحویل می دادم که ماریکا را از دور دیدم. همین که  قصد کردم برم پیش ماریکا یهو خوردم به یه بنده خدا که از قضا همین استاد گرامی بود. خوب کارم در آمد چون مجبور شدم تمام بعد از ظهرم را با هاش بگذرونم و برنامه هام کمی بهم خورد. اون هم نامردی نکرد هی کار ریخت سرم. اولیش اینه که تا یکی دو هفته دیگه باید یه پوستر اماده کنم که اگر پذیرفته بشه برایه ارایه اش باید خودم آماده کنم. البته بوروس قبلن یه چیزایی گفته بود ولی چون پیگیری نکرده بود من هم زیاد جدی نگرفته بودم. دو تا کلید هم بهم داد که یکی برای آزمایشگاه ،یکی هم برای دفتر کارم. بدتر از همه وقتی داشت دستگاههای جدید آزمایشگاه رو بازدید می کرد و بوروس هم توضیحات مربوطه را می داد هی می گفت اینا چیزایی که محمد باید تو گزارشش  بنویسه. حالا قضیه گزارش چیه من خودمم هم نمی دونم .من البته به نشانه ی تصدیق سرم را مثل بز تکان می دادم؛ ولی نمی فهمم وقتی بوروس به این خوبی داره توضیح می ده و واقعن همه کاره و همه چیز دانه من چرا بنویسم، تازه انگلیس ام هست زبان مادری اش  هم همینه.  از همه بدتر سی دی ای بود که اخر سر بهم داد. گفت چند تا مقاله است تا آنجایی که می تونی ببین چی میگن. منم خوشحال سی دی رو گرفتم . وقتی آمدم خانه اولن دیدم دی وی دی تشریف دارن. بعدم نفهمیدم از کجا باید شروع کنم. دی وی دی شامل 26 موضوعه مختلفه که تا اونجا که من دیدم تو هر موضوع 20 تا 30 تا مقاله است. البته همه ی موضوع ها رو ندیده ام چندتا را مِن بابِ دست گرمی مشاهده کردم. ولی فکر کنم این استاد گرامی آرشیو مقاله هایش رو اشتباهی به من داده در غیر اینصورت همین فردا بر می گردم ایران.

خوب به اندازه ی کافی غر زدم. البته چند تا غر کوچولو دارم که از روزای اول مانده. بعدن سر فرصت می زنم. چیزی که یادم رفته بود بگم دیدن حامد و نجیه است. اونا که وضعشون خیلی خراب تره حتی وقت ناهار خوردن رو هم  بعضی روزا ندارن. ولی تنها وقتایی که احساس راحتی می کنم همون موقع هاست. از اونجاییکه هیچ بنی بشر دیگه ای پیدا نمی شه تا باهاش فارسی حرف بزن وقتی می بینمشون تندتند حرف می زنم و اجازه نمی دم اونا حرف بزنن. خوب این موقع هاست که بشر به فواید هم زبانی پی می بره.

لینک
جمعه ٢۸ تیر ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   سرن-4   

دیروز تونستم خوابگاهم رو تا آخر جولای تمدید کنم. حد اقل برای مدتی دغدغه جا ندارم. گرچه اینجا شاید خیلی مناسب به نظر نرسه ولی حداقلهای زندگی را داره و البته مهتر از همه اینترنت.  بعدن سر فرصت  کمی مفصل تر راجع به این خوابگاه می گم. دیروز با ماریکا رفتیم ناهار بخوریم. من رو با حقایق تلخی آشنا کرد. اینکه آزمایشگاه ما جای بسیار خطرناکیه اگه مواظب نباشیم در بلند مدت سرطان می گیرم و در کوتاه مدت کور می شیم. یا خفیف ترش شاید نتونم دیگه چیزی بخونم . البته اینه همه احتمالاتیه. یعنی باز تضمینی نیست اگه رعایتم بکنیم بلایی سرمون نیاد یا بر عکس. حالا همین کم مونده این مدت بلایی هم سرم بیاد. خوب ماریکا 4و5 سال اینجاست، بوروس هم 6 ساله فعلن کور نشدن تا سرطان چی بگه. البته فرق شون با من اینه که اگه یه روزی سرطان بگیرن بیمه ی کشورشون بخاطر از کار افتادگی تأمینشون می کنه ولی من فقط تا وقتی دانشجو هستم شامل خدمات بیمه ای می شم. بگذریم. اینا رو نگفتم نگران سرطان گرفتنم باشین. چون احتمالش خیلی کمه بهر حال.

امروز با پیگیری های بوروس قرار شد بریم پیش پرداخت بگیرم. ولی از شانسم رفته بود مرخصی. بعد بوروس من  رو با خودش برد با یکی آشنا کنه. اخلاق جالبی داره. اولن خیلی فعاله. همش تو آزمایشگاه بالا پایین می پره فکر کنم صخره نوردی هم می کنه بدنش که خیلی ماهیچه ایه. هر وقتم من یا پسر فنلاندیه دیر میرسیم. حتی اگه حسابی درگیره کار باشه اول سعی می کنه شرح ماوقع را سریع بهمون بده که چی کار کردن، چه مشکلی پیش اومده و الان می خوان چیکار کنن. بعد می ره سره کارش. از دادن پیشنهاد به ادم هم کوتاهی می کنه. مثلن برای آخره هفته به من پیشنهاد داد که برم یه شهره دیگه یک فستیوال معروفه جاز اروپا برگزار میشه. اگه هوا خوب باشه شاید برم. خوب باهم رفتیم سراغ یه پیرمرد 82 ساله که کپی پروفسور بالتازال بود. یه شلوارک پوشیده بود و کمی غوزم داشت. نشست و با هاش گپ زد و از مشکلی بهش برخورده ایم صحبت کرد و کمک خواست. آخرشم بالتازال ما را به قهوه دعوت کرد. بوروس بعدن گفت که طرف سره فلان پروژه با اینشتن کار کرده و تاحالا 7و8 نفر از آدمایی که باهاش کار کردن نوبل گرفتن.

فردا یک هفته میشه که آمدن اینجا تقریبن کار خاصی تو آزمایشگاه نکردیم جز کارایی که همگی با شکست مواجه شد. یه کارم انداختن گردنم که با ایلکا (پسر فنلاندی آزمایشگاه) باید یه پوستر آماده کنیم. هنوز نرسیده نمی دونم چه غلطی باید بکنم.

به نظرم بدبختی جزوی از زندگیه. الان با همه این تفاسیری که کردم احساسه بدبختی نمی کنم، ذکر مصیبتم نمی کنم. دارم شرح ماوقع می دم. خوب بعضی وقتا شاکی میشم و بعضی وقتا عصبانی .البته به دیده بعضیا خیلی خوشبختم که اینجام و الکی دارم غر می زنم به دیده بعضیام بدبختم و زجر می کشم. البته منکر غر زدن نیستم به هیچ وجه. احساس خوشبختی و بدبختی هم نمی کنم چون تصمیمی بوده که گرفتم و فعلن راضیم. ولی می تونست راضی کننده تر باشه. بعدش رو نمی دونم.

لینک
شنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   سرن-3   

تو این دو روز هیچ اتفاق خاصی در مورد جا و مکانم نیفتاد، جز اینکه یه اتاقی رو که پیدا کرده بودم و قرارهای اولیش رو هم گذاشته بودم با یک ایمیل معذرت خواهی از طرف صاحبش از دست دادم. حالا باید صبر کنم که این هشت روز ماندن تو خوابگاه تمام بشه و برم تو خیابون بخوابم.

هنوز نفهمیدم قراره اینجا چه کنم. خوب هر کی میاد یه چیزی بهم میگه و سعی می کنه اوضاع احوال آزمایشگاه رو برام تشریح کنه. ولی اینکه من چه باید بکنم هنوز معلوم نیست. استاد عزیز و خوشحالم قبل از آمدنم یه دانشجوی فنلاندی رو بهم معرفی کرد و گفت بهتره با این کار کنی ولی این بشر الان داره از فرصت استفاده می کنه و همش داخل کلاس های مدرسه تابستانیه. از این روحیه اشون خوشم امد چون هم بوروس و هم ماریکا به شدت من رو تشویق کردن که حالا که اینجام برم و هر کلاسی را می خوام شرکت کنم انگار نه انگار یه کارگر مفت گیرشون امده که بتوانن ازش کار بکشنن. تقریبن بغیر از سه تا کلاس از موضوع دیگه ای خوشم نیومد که شرکت کنم. فعلن خودمم هم منتظرم که بیبینم چه پیش میاد.

کمی هم در مورد آب و هوا بگم که واقعن فوق العادست. افتابش به شدت داغه ولی همون موقعی که زیر آفتاب سوزان قرار گرفتی و پوستت داره می سوزه آنچنان بادِ خنکی میاد که کیف می کنی. مخصوصن وقتی که داری غذا می خوری.

بوروس بدجوری اومده تو گروه من. همش مواظبه ببینه که جایی حقی ازم ضایع نشه. امروز صبح گفت که رفته با رییس کل صحبت کرده تا قبل از اینکه کارهای اداری ثبت نامم تمام بشه اونا یه پیش پرداخت بکنن. مبادا اینکه یه وقت من با کمبود پول مواجه بشم. بعدم وقتی بهش گفتم که ممکنه بخاطر ایرانی بودنم بانک های اینجا برام حساب باز نکن کلی شاکی شد و زنگ زد و با داد و بیداد موضوع رو به اطلاع رییس رسوند و گفت اگه بشه نقدی پرداخت بشه.

 

لینک
پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   سرن-2   

امروز دیگه کاملن قاطی کردم. همه چیز اینجا با هم قاطی شده.  یکسال طول کشید تا بتونم بجای «های» گفتن برای سلام ، خودم رو عادت بدم بگم «هِی». مخصوصن اولا که خیلی سخت بود چون «هی» تو فارسی کلمه رسمی ای هم به حساب نمیاد چه برسه که بخای به استادت بگی هی . حالا اینجا فرانسوی هارو می بینم بهشون می گم «هی» چهار چشمی زل می زنن تو چشم آدم نگاه می کنن. بعد به خودم میام می بینم باید بگم بونژوق. تو حال و احوال بونژوق گفتنم که به پسر انگلیسی ازمایشگاهمونم می گم بونژوق. می ماند دختر سوئدیه که به اون های میگم. نه اینکه مهم باشه، ولی خوبه به هرکی با زبان خودش سلام بکنم. اینطوری آدما خوشحال تر می شن.

از طرفی پول اینجا مخلوطی از فرانک سویس و یوروه. (منم که یورو و فرانک ندیده!) چون بخشی از زندگی تو فرانسه می گذره باید یورو خرج کرد. برای همین تو جیب ادم باید هر دوتا پول باشه. موقع پرداخت مخصوصن وقتی پشتت آدم زیادی تو صف باشن. دچار مشکل می شی. 50 فرانکی رو بجای 50 یورویی می دی و از این اشتباهات . بدترش اینه که اسکناس رو از یه پول می دی  و پول  خردش رو از یکی دیگه.

اوضاع مسکن همچنان قاراش میشه. بعد از دو شب در هتل خوابیدن و خرج مقدار متنابهی پول امروز بوروس(پسر انگلیسی ازمایشگاه) آمد دنبالم ،بریم ببینیم تو خوابگاه ها جایی گیر میاد یا نه. از شانس خوبه من همه خوابگاهها تا آخرای جولای پر بودن. فقط برای امشب یک خوابگاه تو بخش فرانسوی نشین خالی بود. در واقع الان بدترین موقع سال برای پیدا کردن خونه اس. چون اینجا مثل مور و ملخ دانشجوی تابستانی ریخته و همه جا ها را هم از قبل اشغال کردن. امروز نشستم باز ایمیلام رو به این استاد عزیز خوندم . دیدم 4 بار در ایمیلهام بهش تاکید کردم که نگران مسئله اسکانم هستم. اونم تو سه تاش بهم گفته داریم دنبال جا می گردیم، نگران نباش و تو آخری گفته نگران نباش ادمای اونجا کمکت می کنن. دیروز که بهش میل زده بودم بگم فعلن تو هتلم تا دوشنبه برم جای ارزون پیدا کنم جوابی داد که وقتی جوابشو به بوروس گفتم آتیش گرفت. گفت باهاش تماس می گیرم دعوا می کنم. بهم گفته بود تو که پول زیاد می گیری نباید نگران جا باشی. چون با این پول جا گیر میاد. من نمی دونم با خودش چی فکر کرده چون با این پول می تونستم هم خونه بگیرم همه خرج خوردو خوراکم در بیاد تازه نصفش بمونه. اگه سه هفته پیش برای جا اقدام کرده بودم.ولی الان باید همش رو بدن برای خوابیدن تو هتل. بوروس خیلی عصبانی شد گفت استاد خوبیه ولی خیلی بی فکره چرا باید اینطوری فکر کنه. گفت فکر می کنه همه مثل خودش بودجه نامحدود دارن. می گفت ماه پیش برای یه آخر هفته که اومده بود اینجا 3000 یورو خرجش شد . خلاصه امروز هرجا باهاش رفتیم برای همه تعریف می کرد که  طرف با بی فکریش که یه ادم رو داره بد بخت می کنه.امروز تو آزمایشگاه ماریکا (دختر سوئدی آزمایشگاه) را دیدم خیلی از وضعیت من ناراحت بود می گفت این استاد عزیر و خوشحال بنده چند وقت پیش بهش میل زده که من  دور و بر 5 جولای میام ولی دیگه ازش خبری نشده. ناراحت بود از اینکه چرا خودش پیگیری نکرده.

با بوروس رفتم و آزمایشگاه رو بهم نشون دادو هی تند تند می گفت این چیه و اون چیه . ولی من حواسم به بدبختی خودم بود که باز باید برای فردا شب دنبال جا بگردم. و هنوزم ثبت نام نکرده ام تا بتونم کارت ورود به سرن بگیرم. یعنی چند تا مشکل وجود داشت . اول اینکه رییس کل تشریف نداشتن تا فرم های مربوطه را پر کنن بعدم مشکل بیمه بود. چون من از طرف هیچ شرکتی بیمه نیستم. بیمه سوئد دولتی و همگانیه و شرکت خاصی مسئول بیمه نیست. همین که اقامت داشته باشی مشمول بیمه می شی. ولی تو سویس باید اسم یک شرکت را بگی تا ثبت نام بشی.

تنها نکته مثبت امروز این بود که وقتی با بوروس اومدیم تا کلید خوابگاهم رو بگیریم. بوروس به فرانسوی با مسئول خوابگاه چونه زد طرف راضی شد برای 8 شب بهم جا بده شاید که فرجی بشه. البته طرف رندی کرد. چون اگه 10 شب داده بود شبی 4 یورو ارزون تر می شد.  فعلن که اوضاع احوال اینگونه است.

لینک
سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی

   سرن-1   

امروز روز اول اسکانم تو سویسه. در واقع سویس که نه من الان تو فرانسه ام در مرز سویس. هرچه دیروز در زمان سفر بهم خوش گذشت. تو مقصد جبران شد. چون اولن فهمیدم که آمدنم به اینجا با کسی هماهنگ نشده بود و در ثانی هیچ جایی برای زندگی ندارم. در یکماهه گذشته دو ایمیل به استادم زدم که در هردو، مسئله ی جا رو مطرح کردم ولی هر بار با اطمینانی به من می گفت که نگران نباشم آدمهای آنجا کمکم می کنند. حتی روز قبل از رفتنم که با هم حرف زدیم باز مشکلی را در مورد مسکن نمی دید. من هم از همه جا بی خبر وسایلم را برداشتم و آمدم دم در سرن. ولی دربان که راهم نداد هیچ، حتی تلفن هایی را که از استاد عزیز گرفته بودم کسی جواب نمی داد. حالا ساعت 4 بعد از ظهر است و من هم از 2 صبح بیدارم ، خوب شد دیشب عقلم رسید با خودم ناهار بیاورم تا لااقل الان گشنه نباشم. بعد از کمی چونه زدن با دربان ،آدرس یه جایی را بهم می ده تا بتونم به اینترنت وصل شم تا شاید تلفن های بیشتری گیرم بیاد. من هم سی کیلو بار را با خودم بر می دارم و می روم  ولی انجا برای وصل شدن به اینترنت ازم پس ورد می خوان بعد از کلی جر و بحث یه آقای مهربون پیدا می شه و بهم میگه تو فلان اتاق کنفراسی است وقتی ملت برای استراحت اومدن بیرون بپر تو از کامپیوتر آنجا استفاده کن.  خلاصه چندتا موبایل دیگه پیدا می کنم و به یکیشون- که بعدن می فهمم ریس آزمایشگاه است- می زنگم و وضعیتم رو توضیح می دم. اونم یکی از دانشجوهاشو می فرسته دنبالم و در آخر تو یه هتل برام جا می گیرن. من هم تا می رسم می خوابم تا 4 صبح. 4 پا می شم و دوش می گیرم و دوباره می خوابم تا 9 .

9 پا می شم میرم پایین صبحانه بخورم. اینقدر خوراکی گذاشتن برای صبحانه که نمی دونم چی بردارم. سعی می کنم تا جایی که می تونم صبحانه بردارم . چند نوع پنیر ور میدارم که یا شور بودن یا تلخ  یا بد مزه ولی صبحانه خیلی چسبید و حسابی سیرم کرد طوری که تا 5 بعد از ظهر گشنم نشد.

از شانس من از صبح یکریز، شر شر داره بارون میاد و من رو تو اتاق حبس کرده . برای ناهار می رم پایین می بینم که آخر هفته ها ناهار و شام ندارن. تا یخورده بارون قطع میشه می رم بیرون شاید بتونم فکری برای شکم بکنم. بالاخره پس از طی مسیری که از داخل مزارع زراعی نیز گذشتم به ابادی ای می رسم و می تونم از سوپرشون چند قلم جنس بخرم. فردا قرار شد همون دانشجوی بنده خدا بیاد دنبالم بریم ببینیم خوابگاه سرن جا داره یا نه.

لینک
یکشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٧ - ميرفندرسکی